X
تبلیغات
زولا

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 

 

منو مامان هنوز انگار عزاداریم! خیلی سعی کردم خودمو جمع کنم اما...... انگاری یه تیکه از قلبم رو با خودش برده! پسرکِ تخس ِ نوک نوکیم!!


دیروز صبح داشتم صبحونه میخوردم که مامان اومد گفت کجا خاکش کردین؟! گفتم الان می برمت نشونت میدم...... گفت بیا توو باغچه خاکش کنیم! گفتم اگه مور و ملخ نخورده باشنش!!


لباس گرم پوشیدم و رفتیم حیاط پشتی.... جاش رو به مامان نشون دادم و مامان با بیل کند! یهو مرغ مینام اومد بالا! با دیدنش گفتم الهییی بمییییییرم و اشکام سرازیر شدن......


تقریبا سالم مونده بود، فقط چشاش.........


بردیمش توو باغچه.... نزدیک آلاچیق خاکش کردیم.... دیدم مامان حالش خوب نیست! به بهونه ی آوردن سنگ رفتم حیاط پشتی تا مامان راحت گریه کنه!


چند تا سنگ آوردم و دور مزارش رو سنگ چیدم! یه تیکه کاشی گذاشتیم روو مزارش و مامان براش تیکه های نون خورد کرد!! (امروزم رفت نون خورد کرد روو مزارش! گفت پرنده ها میان میخورن می رسه به مرغ مینا! عزییییییییزم... واقعا هم پرنده ها میان میخورن) چند تا شاخه گل چیدم و گذاشتم روو مزارش..... فکرشو هم نمی کردیم انقدررررر برامون عزیز باشه که نبودنش داغون مون کنه......


خییلی جاش خالیه لامصب، خییییییلی..... خونه مون سوت و کور شده! بازم تنها شدم!


الانم که دارم می نویسم عین ابر بهار اشکام می ریزن.....


دیروز عصر دوش گرفتم و بعد آماده شدم با داداش کوچیکه راهی مرکز استان شدیم، باید می رفتم مطب دکترم.... این خواهر و برادری رفتن مون خودش کلی باحاله! آهنگ گوش میدیم و کلی هم سوژه داریم واسه گپ و خنده!


من ۶.۵ نوبت داشتم، اما به خاطر ترافیک داخل شهر یکم دیرتر رسیدیم....


داخل مطب خییییلی شلوغ بود.... "س" پسر همسایه و خواهرش و دوتا خواهرزاده هاش هم بودن! یکم با خواهرش گپ زدیم و یهو چشمم افتاد به پسرعموم! و بعدش خانومش! خب فامیل پدری من اطلاعی از عملم نداشتن! بجز دوتا عمه هام که اومدن عیادتم.... حالا اونجا یهو روبرو شدن با من ِ دماغ عملی!!! جفت مون شوکه شدیم!! خانوم ِ پسرعموم که لحظه ی اول اصلا نشناخت منو!


اونا واسه یه مشکل دیگه اومده بودن.... یکمم با خانوم پسرعموم گپ زدیم که یهو دیدم یه دخترخانوم از اون ور مطب داره بهم سلام میکنه! من اولش به خودم نگرفتم! بعد دیدم طفلی با شک و تردید دوباره سلام داد! مونده بودم این کیه؟! که یهو متوجه شدم اِوااا این که همون دختریه که اون روز واسه آزمایش رفته بودم توو دستشویی باهاش آشنا شدم!!!!!


یکم بعد رفتم پیشش و کنار خودش برام جا باز کردن و نشستم.... کلی هم عذر خواهی کردم که نشناختمش! ولی اون گفت که منو سریع شناخت!! با دیدنم گفت واااای چقدر بینیت کوچیک و قشنگ شده! چقدرررر خوب شده! چقدررر بهت میاد! منم ذوق مررررررررگ..... می خواستم منم بهش همینا رو بگم ولی زبونم نمی چرخید! آخه حس میکردم هیچ تغییری نکرده و دماغ خودشه!


کلی با هم گپ زدیم... می گفت تا قبل از عمل اصلا استرس نداشت ولی همین که پاش رسید به اتاق عمل حالش بد شد و تا مرز سکته رفت!!!! گفتم برعکس من قبلش داشتم پر پر میزدم ولی همین که وارد اتاق عمل شدم همه ی استرس هام نابود شدن! خیلی هم بهم خوش گذشت!


روز عمل اول بهم گفتن که من نفر اولم! خیلی ناراحت شده بودم، دوست داشتم دومین نفری باشم که عمل میشم! ولی قبل از عملم متوجه شدم که نفر دومم و خوشحال شدم! همین دخترخانوم نفر اول بود! و چون برادرش پزشک همون بیمارستان هستن کلی هم سفارش شده بود و مثلا هواشو داشتن! با این حال می گفت خیلی اذیت شد طفلی......


بعد منشی اسم مون رو خوند و دوتایی رفتیم داخل! فقط قبل از داخل شدن منشی بهم گفت خانوم لطفا اول ویزیت رو بدید!!!! ویزیت رو حساب کردم و رفتم داخل....


توو اتاقش چهار تا تخت بود که منو "ف" همین دوست جدیدم دراز کشیدیم.... بعد از ما دوتا خانوم دیگه هم اومدن و روو اون دوتا تخت دیگه مستقر شدن!


دستیار آقا اول چسب بینی "ف" رو برداشت و تمیزش کرد و ماساژ داد... یه سری سوال پرسید و بعد اومد سراغ من! موقع ماساژ وووویییییییی چشام از درد پره اشک شده بود ولی حس خوبی هم داشت! همین که چسب رو برمی دارن انگار پوست بینیت نفس می کشه!


بعد از من رفت سراغ اون دوتا خانوم..... کارشون که تموم شد منتظر شدیم تا دکتر بیاد توو اتاق مون.... توو اون فاصله پا شدم نشستم روو تخت... دیدم سمت اون دوتا خانوم آینه ست! رفتم طرف شون و توو آینه خودمو برانداز کردم! یکی از خانوما برگشت گفت چه بینیت قشنگ شده! چند وقت می گذره؟! گفتم ۱۲ روز! گفت چه بینیت خوبه! خیلی ورمش کمه! ذوق زده تشکر کردم....


برگشتم سر جام... رفتم پیش "ف" و دوباره کلی گپ زدیم، "ف" شماره م رو هم گرفت که در تماس باشیم..... که یهو آقای دستیار اومد و گفت آقای دکتر دارن میان! بعد همین که چشمش به ما دوتا افتاد با تعجب و شوخی گفت دعواتون شده؟! گفتم نهههههه دوستیم!


آقای دکتر گوگولیم اومد و اول رفت سراغ "ف".... براش توضیح داد که چون بینیش گوشتی بوده باید صبورتر باشه و اینا... بهشم گفتن نمک غذاش رو کمتر کنه تا ورمش زودتر بخوابه! آخه خانوم عشق نمک هستن! مراعاتم نمی کنن!!!


بعدش دکتر اومد بالا سرم... اول سراغ بابا رو گرفت و بعد هم بینیم رو چک کرد گفت خیلی خوب شده.... دراز کشیدم و ایشونم دوباره ماساژ داد! اووووووووف بازم چشام پره اشک شد.... بعد هم چسب زدن و رفتن سراغ نفر بعدی......


بلند شدم موهامو بستم و کیفمو برداشتم، از آقای دکتر تشکر کردم که آقای دکتر به منشیش گفت خانوم از دوستان هستن و...... یعنی ویزیت نگیرید اما منشیش قبلش گرفته بود و بعدم به روی خودش نیاورد! هه


اومدم بیرون، از منشی در مورد جلسه ی بعدی سوال کردم و بعد با "ف" و مامان و باباش هم خداحافظی کردیم اومدیم بیرون..... موقع سوار شدن به آسانسور هم که همیشه سوژه داریم!


پایین مجتمع یه آقا داشت نرگس می فروخت! یه دسته نرگس واسه مامان گرفتم و رفتیم سمت ماشین..... توو مسیر برگشت به داداش کوچیکه گفتم دیدی همه چه به خودشون رسیده بودن؟! حتی بینی عملی ها همه خوشگل آرایش کرده بودن! فقط من توشون ماست بودم!!! داداش کوچیکه هم که فقط می خنده! والا.... همه سانتال مانتال میان، اونوقت من عین قُل مراد!!!


رسیدیم خونه و دوباره میگرن شروع شد! بعد از شام قرص خوردم که بخوابم ولی تا صبح گیج می زدم! حتی الانم که دارم تایپ میکنم میگرن جان هستن و از روو نمیرن!


فردا شب برای شام خاله بزرگه اینا و یکی از پسرخاله ها اینجا دعوتن.... و از اونجایی که جمعه تولدمه! دخترخاله پیام داده که تولد هم داریم؟! (به خاطر مرغ مینا فکر میکرد مثلا شاید ناراحت بشم تولدی در کار باشه) که بهش گفتم اصلا تولدی در کار نیست و این دعوت همین جوریه! گفتم کادو بگیری خودت میدونی!


چند وقت پیش دعوت شون کرده بودیم که دقیقا همون روزش عموم فوت شد!!! دیگه کنسل شد و گذشت تا الان..... من که اصلا حواسم نبود تولدم جمعه میفته! باورم نمیشد تولدم انقدر نزدیک باشه!


الانم موندم با این وضعم، بینی و میگرن و روزای گل و بلبل! فردا کیک درست کنم یا نه؟! چون واقعا قرار نبود کیکی باشه ولی الان که دخترخاله م توو روم آورد حس میکنم مثلا بیان و بگن شب تولدته و تبریک و اینا، بعد ما بدون کیک..... فکر کنم یه جوریه..... ببینم تا فردا شب چطور میشه؟!


...


عنوان نوشت: ترانه ی "چشم بی برابر" از چارتار!




نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن 1396ساعت | 19:08 توسط مادام کاملیا | نظرات (19)