X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

بامداد جمعه ست! و به رسم این شب های اخیر تا سه چهار صبح بیدار می مونم بلکه خوابم ببره! انگار که دیگه شده جزئی از زندگیم این شب های خلوتم....... الان دیگه طوری شده که حتی در مقابل خوابیدن مقاومت هم میکنم!!


...


روزی که گذشت دوست دانشگاهم پیداش شد!


اگه یادتون باشه یه گروه چهار نفره با دوستای دانشگاه داشتم که سر یه بحثی از گروه لفت دادم..... دوستی که اون روز بابت مسائل دادگاه کلی حرف بارم کرده بود و اعتقاد داشت من دارم کوتاهی میکنم، وگرنه همسر سابق راحت طلاقم میده!


گذشت تا امروز.... پیام داد که چند تا سوال ازم داره! گفتم در خدمتم.... زنگ زد! گفت که خواهرشوهرش داره جدا میشه و یه سری جریانات رو برام گفت.... چند تا سوال پرسید و جواب دادم


یه جایی گفت "خواهرشوهرم میگه من فلان کارو میکنم و طلاق می گیرم! بهش گفتم دوستمم مراحل دادگاه رو طی کرده و اصلا طلاق راحت نیست......."


هه.... داشت اعتراف میکرد که تا مرد نخواد طلاقی اتفاق نمیفته! شنیدم و هیچی نگفتم...... ولی دلخورم هنوز بابت حرفایی که اون روز توو اوج فشار و درد ازش شنیدم.....


گفت "شوهرم به خواهرش گفت اگه طلاق بگیری دیگه برادری به اسم من نداری"


خواهرشوهرش بعد از سه سال عقد!! تازه یادش افتاده که پسره رو از روز اول دوست نداشته! اونم درست زمانی که برای عید تاریخ عروسی شون رو اوکی کرده بودن! و یه سری مسائل دیگه که جای گفتنش نیست!


به دوستم گفتم "خواهرشوهرت هنوز مرد بد ندید!"


گاهی چقدر قدر نشناسیم! گاهی چقدرررر راحت از خوبیِ آدم ها میگذریم..... چقدر بی رحمانه می زنیم زیر همه چیز...... چقدر احساسات مون متزلزل شده! شخصیت مون بی ثبات شده! چقدرررررر بی وفا شدیم...........


زن و مرد هم نداره، بعضی هامون خیلی بی معرفتیم! نمک نشناسیم!


...


روزی که گذشت غروبش داداش کوچیکه رفت واسه خونه گوشت خرید.... خریدای این چنینی اکثرا با داداش کوچیکه ست.....


مامان نشسته بود و داشت گوشت ها رو تیکه میکرد.... یهو همینطور که چشاش به گوشت بود برگشت گفت "یه روزایی بود که نمی تونستیم گوشت بخریم! می رفتم خونه ی خواهرم (خاله دومی) می دیدم کباب دارن.... اکثر وقتا کباب داشتن......"


قلبم مچاله شد!! یهو توو دلم پیچید "بمیرم برات"


رفتم توو فکر...... برای اونی که رنگ گوشت رو نمی بینه! حسرت یه غذای گوشتی، یه کباب، توو دلشه.......


اومدم دعا کنم، اما زبونم نچرخید! قلبم یاری نکرد! با خودم گفتم آیا دعامون شنیده میشه؟! اثر داره؟! اگه به دعا بود که الان باید توو بهشت برین پادشاهی می کردیم!


سکوت شدم!


...


روزی که گذشت داشتم فکر میکردم انگار همین دیروز بود که در مورد کارای قبل از عید می گفتم..... جریانات مربوط به اپیلاسیون که خودش داستانی بود........


انگار همین دیروز بود..........


و حالا، امسال، اگه عمری باشه، وقت سال تحویل باید بریم سر خاک مامان بزرگم..... عموم...... و مرغ مینایی که توو عید همبازی بچه های میهمان بود!


و نبودن ها از رگ گردن بهمون نزدیک تره!!!


...


وعده های روو هوا


وعده های روو هوس


از یه جا به بعد دلو  باورای من شکست........


هی شکست و هی شکست.......



عنوان نوشت: ترانه ی "عبور" از محسن یگانه!


...


من خوبم! واقعا خوبم! فقط خالی ام! و محسن یگانه نان استاپ میخونه.........






نوشته شده در جمعه 4 اسفند 1396ساعت | 02:41 توسط مادام کاملیا | نظرات (12)