X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 

 

سلام به خوشگلا 


چه می کنید با کارای عید؟ به خودتون رسیدید؟ خونه تکونی یا اتاق تکونی کردید؟؟


من که امروز صبح تازه از مچ پا تا زانو رو اپیلاسیون کردم  بقیه ش رو گذاشتم واسه غروب! یعنی خدا قوت بهم  آرایشگاه هم نمیرم! صورتم که مایه ش یه ژیلت هست!! ابرو هم که الان دو ماهه آرایشگاه نرفتم ولی اگه شما پشت گوش تون رو دیدید، پر شدن ابروی من رو هم می بینید! 


ای کسانی که ابروهای پر و پهنی دارید و هروقت عشق تون کشید میرید مدلش رو عوض می کنید، بدانید و آگاه باشید که من شدیدا بهتون حسودیم میشه! 


رنگ مو رو هم که فعلا حسش نیست! میخوام همینطوری هزار رنگ به پیشواز سال جدید برم! شاید زدم کلهم مشکی کردم! اصلا تناقض توو وجودم فوران میکنه 


اتاق تکونی هم که فعلا هی به امروز و فردا موکول میشه! تصمیم دارم کلی از کشوها رو سبک کنم! حالا کی عملی میشه خدا میدونه! 


...


پنجشنبه بعد از شام داداش بزرگه و خانومش به مناسبت روز مادر اومدن پیشمون.... کادوی مامان رو دادن و یکم دور هم نشستیم


جمعه غروب اینجا باد می وزید!! اونم از نوع شدید.... حس می کردم الان خونه رو بلند میکنه با خودش می بره  بعد من خیلی شیک لباس ورزشم رو پوشیدم و با موزیک توو اتاقم شروع کردم به نرمش و ورزش! که یهو برقا قطع شد و همه جا تاریکی مطلق!


اولش خیره طور! به ورزشم ادامه دادم!  بعد یهو گفتم مااامااان!!! در اتاقم رو باز کردم و صداش کردم..... جوابی نداد! گفتم حتما توو پارکینگه.... چراغ قوه ی گوشی رو روشن کردم و ژاکت پوشیدم مامان مامان گویان رفتم توو پارکینگ!! دیدم طفلی توو پارکینگ مونده، انقدر که تاریک و ناجور شده بود نمی تونست جایی رو ببینه! خلاصه آوردمش بالا و چراغ اضطراری رو روشن کردم براش و برگشتم سر ادامه ی ورزشم......


شبش داداش کوچیکه و خانومش اومدن پیش مون تا کادوی مامان رو بدن.... دور هم برنامه ی دورهمی رو دیدیم و کلی هم با دوتا آهنگ "امید حاجیلی" کیف کردیم 


شنبه صبح هم یه ورزش توپ کردم و رفتم دوش گرفتم.... قرار بود غروبش عیدی زن داداش کوچیکه رو ببریم که یکی از آشناهاشون فوت شد و کنسل شد!


غروب شنبه از مطب باهام تماس گرفتن و گفتن یکشنبه ۹ شب مطب باشم!!!


یه ماه بود که مطب نمی رفتم و ویزیت نمی شدم!! 


دیروز یکشنبه عصر ابروهامو رنگ گذاشتم و غروب آماده شدم، یه خط لب  رو محض رژ زدن کشیدم و ۷ راه افتادیم سمت مطب! داداش کوچیکه ۱۰ فوتسال داشت، گفت زودتر بریم که زودترم برگردیم به بازیم برسم!


توو راه هم موزیک گذاشتیم و کلی حالشو بردیم  از اون طرفم مامان و زن داداش بزرگه و خاله یکی مونده به آخر و عمه بزرگه، عیدی زن داداش کوچیکه رو بردن خونه شون... حیف که خواهرشوهر نبود! جای من خالی 


مطب هم به نسبت خلوت بود.... به منشی گفتم از فلان جا میام، اگه میشه زودتر برم داخل ویزیت شم! (به خاطر داداش کوچیکه) منشی هم گفت چشم! حالا ساعت چند بود؟ ۸.... چند منو فرستاد داخل؟ ۹!!! تا کارم تموم شه از ۹.۵ هم گذشته بود!!! یعنی منشی نگو، بلا بگو!! خودشون یه پا سیاست مدارن!! 


توو اون یه ساعتی که منتظر بودم نوبتم شه یکی از کسایی رو دیدم که یه ماه پیش کلی ازم در مورد عمل بینی سوال پرسیده بود! دیشب دیدم عمل کرده..... کلی از دیدن هم ذوق کردیم و گپ زدیم.....


با هم نوبت مون شد و رفتیم داخل.....


آقای دستیار اومد بالا سرمون... اول واسه اون چسب رو برداشت و تمیز کرد.... و چقدر این دوستم جیغ جیغ کرد!!!! اولش خنده مون می گرفت ولی از یه جایی به بعد دیگه آقای دستیار کلافه شد و ولش کرد اومد بالا سر من! منم که خیلی شیک دراز کشیدم و کارمو انجام داد.... بعد آقای دستیار برگشت به اون گفت "نگاه کن! ببین چقدر آرومه! اینم مثل تو دردش میاد ولی هیچی نمیگه!" 


دوستم گفت ووویییی تو چطوری تحمل میکنی؟!


مدام هم آینه دستش بود و ایراد می گرفت! هی هم می رفت جلوی آینه ی اتاق.... هی سلفی می گرفت...... گفتم چقدرررر حساسی؟! تازه ۲۰ روزه عمل کردی ها، یکم صبور باش


حالا من از قبلش دوتا مورد بود که گفتم رفتم اونجا به دکتر بگم.... دیدین مثلا آدم مریض میشه داره می میره ها، ولی همین که پاش به مطب دکتر می رسه خوب میشه؟! دقیقا دیروز واسه من شد! گفتم این دو مورد رو به دکتر بگم خدایی نکرده مشکل جدی نباشه.... ولی همین که چسب رو برداشت اصلا بینیم شده بود جیگر! عسل! قند و نبات! همه هم کلی به به و چه چه 


بعد خودم پا شدم رفتم جلوی آینه، با دیدن خودم کفم برید!  بینی انقدر قشنگ؟! انقدر تمیز؟! انقدرررر بهم بیاد؟!


حالا اینا رو میگم نه اینکه بینیم خیلی آس شده باشه ها، نه بخدا.... من که یه چیز طبیعی می خواستم و طبیعی هم شد! ولی کلا میخوام بگم اون چیزی که توو خونه می بینم و کلی ایراد ازش می گیرم کجا و اینی که مثلا دیشب دیدم و خودمم شگفت زده شده بودم کجا 


نمی دونم والا


خلاصه دکتر اومد و تا منو دید اومد سمتم.... بعد از احوال پرسی های معمول، بینیم رو برانداز کرد و گفتن دراز بکش! یه دور هم ایشون ماساژ دادن، اونم از نوع شدید!  دوست جیغ جیغوم هم بالا سرم وایساده بود، تا دید دکتر داره با شدت بینیمو ماساژ میده شروع کرد "واااای نکنید تو رو خدااااا، وووییییی دردش میاااااد....." 


من هم خنده م گرفته بود، هم داشتم سعی می کردم درد رو تحمل کنم و جیکم درنیاد!


چسب بینیم رو زدن و گفتن که این آخرین چسبت هست و تمام! تشکر کردم و موقع خداحافظی فقط گفتن اوایل اردیبهشت بیا ببینمت.....


و امروز ۲۱ اسفند دقیقا دو ماه شد که من بینیمو عمل کردم  واسه منی که دیگه فکر کنم همه تون می دونید چقدرررر اون روزا وحشت داشتم و می ترسیدم، خب این یه جور شاخ غول رو شکستن بود! و خوشحالم که از پسش براومدم 


از مطب که اومدیم بیرون یه ربع به ۱۰ بود! داداش کوچیکه هم ناامید و یکم ناراحت و عصبی که به بازیش نرسید! جلوی مجتمع دیدم یه خانوم و بچه ش توو سرما نشستن گل می فروشن.... یه دسته نرگس زرد برای مامان گرفتم  سر راه یه جایی وایسادیم و برای داداش کوچیکه اسنک گرفتم واسه شامش!


خودم که توو رژیمم! ولی به اصرار داداش کوچیکه دوتا گاز کوچیک از اسنکش زدم! همون موقع دوستش زنگ زد که خودتو برسون به فوتسال! داداش کوچیکه هم ناراحت که من هنوز مرکز استانم و تا برسم دیر میشه.... که دوستش گفت اشکالی نداره، به نیمه ی دوم خودتو برسون....


همزمان با مامان اینا رسیدیم خونه... گل رو دادم دست مامان و خوشحال شد  خب من واسه روز مادر هنوز چیزی براش نگرفتم چون بیرون نرفتم! دیشبم بعد از یه ماه رفتم بیرون!


حالا این هفته برنامه بذارم که برای اولین بار با بینی جدید برم بیرون و خریدامو انجام بدم


...


یه هفته ست که فعالیتم رو توو تلگرام خیلی خیلی کم کردم! توو گروه فامیلی هم فعالیتم صفر شده! الان حدود ۸۰۰ تا کامنت نخونده توو گروه فامیل مادری دارم که اصلا بازش نکردم! حوصله ش رو ندارم......


دارم یواش یواش به کارای شخصیم می رسم و حواسم به رژیم و ورزشم هست.... این آرامش بیشتر راضیم میکنه


...


یه روشی هست که نمی دونم اسمش چیه؟! اینکه مثلا هر مشکل یا چیزی که ناراحتت میکنه رو به زبون میاری و بعد به اون مشکلت می خندی! اولش خنده ت الکیه! ولی یهو از خنده ی الکی خودت، خنده ی واقعی سر میدی!!


من هر وقت یادم باشه انجامش میدم! شاید مسخره به نظر بیاد ولی یه جورایی جواب میده  مثلا میگم اَه اَه چه موهای پشم گوسفندی زشتی! اینم شد موو؟! هه هه! (خنده ی الکی) بعد یهو واقعی خنده م می گیره 


این یه مثال کوچیک بودااا، وگرنه که مشکلات بزرگتری هم هست و واسه اونام امتحان کردم! و تا حدی راضی بودم!


خلاصه اگه دلتون خواست شما هم امتحان کنید  باشد که همگی با هم رستگار شویم 


...


رفیق نوشت: دوستتون دارم نازدونه ها 


...


عنوان نوشت: ترانه ی "ماه پیشونی" از هوروش باند!




نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند 1396ساعت | 14:56 توسط مادام کاملیا | نظرات (11)