X
تبلیغات
زولا

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 

 

جمعه غروب با داداش کوچیکه راهی بازار شدیم! برخلاف تصورم بازار شلوووووغ و مغازه ها هم باز بودن! به زحمت ماشین رو پارک کردیم و رفتیم توو پاساژ اول.....


من از اون دسته آدمام که سخت خرید می کنن! یعنی بازار رو انقدر بالا و پایین می کنیم بلکه یه چیزی چشم شون رو بگیره! 


رفتیم توو یه فروشگاه و یه کفش رو پا زدم! فروشنده ش دوتا پسر جوون بودن که یکی شون رو داداش کوچیکه شناخت و کلی هم گپ زدن با هم....


موقعی که داشتم کفش رو می پوشیدم سر اینکه این شماره ش خوبه یا کوچیک ترش، یه جایی داداش کوچیکه جلو پام زانو زد و خودش بند کفشمو بست! یعنی دلم رفتتتتتت  خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.... بغضی شدم.... همینطور موندم......


کفشمو انتخاب کردم و رفتم چند تا مانتو هم پرو کردم که توو تنم زار می زدن! حساب کردیم و اومدیم بیرون.....


خریدایی که میخواستم رو انجام دادیم، آخریش کیف بود که بدجوری دو دل بودم! ولی برداشتم!


موقع برگشتن به رسم تشکر از داداش کوچیکه براش خوراکی هایی که دوست داره می گیرم! این بار براش پیراشکی گرفتم! دم پاساژ یه خانوم و آقا پیراشکی و آش کشک خونگی می فروختن  واااای با بوی آش که دیواااانه شدم..... آقائه گفت خب آش هم بردار! گفتم نهههه.... خب نمیشد که توو جمع توضیح بدم رژیمم! داداش کوچیکه هم گفت یه گاز از پیراشکی هاش بزنم ولی گفتم نه! یعنی من این اراده رو توو درس خوندن داشتم الان یه کاره ای می شدم!!!!!  والا


رفتیم سراغ ماشین و دیدیم بلهههه کنارمون دوبل زدن اونم چه دوبلی! من هی به داداش کوچیکه می گفتم صبر کن راننده ش بیاد، ولی اون صبر نمی کرد که! چند تا بوق زد دید خبری نشد! اقدام کرد به درآوردن ماشین از توو آب باریکه ها!!!!!!!! 


هیچی دیگه، تهش ماشینو خوشگل درآورد! والا اگه من بودم به کلهم ماشینای دور و برم می مالوندم! تهشم توو همون موقعیت مکانی درجا میزدم! 


برگشتیم خونه و من دو دلیم سر کیف هی بیشتر میشد..... تا جایی که گفتم نمی خوامش!


همون شب کمد وسیله آرایشیم رو ریختم بیرون که تمیز کنم، ولی بعد دورهمی شروع شد و رفتم پای تی وی! 


همین حرکتم باعث شد که صبح شنبه کمد رو تمیز کنم و اتاق تکونیم استارت بخوره..... دوتا نایلون گنده لباس و کیف  و کفش، و یه نایلون گنده آت و آشغال و لباسای دور ریختنی! یعنی مونده بودم اینا کجا جا شده بودن! 


همین... کمد لوازم آرایشم رو تمیز و بقیه کمد ها رو سبک کردم و تمام! پروژه همین جا متوقف شد چون من دیگه بیشتر از این حس نداشتم!! 


شنبه غروب می خواستم با دخترخاله برم بازار که بارون می اومد چه بارونی........


دیروز یکشنبه صبح که بیدار شدم گفتم همه ی کمد ها باید تمیز شه! دونه دونه ریختم شون بیرون و دوباره چیدم..... دوباره هم یه نایلون گنده آت و آشغال جمع کردم!!!!


کار کمد ها که تموم شد رفتم دوش گرفتم..... غروبم با دخترخاله رفتیم بازار...... اونم خریداشو انجام داد.... تصمیم گرفته بودم کیفم رو تعویض کنم!  اما هرجا می رفتیم می شنیدیم فروشنده ها میگن تعویضی نداریم!!!!! منم ناراااااحتت....


آخرِ دور دورمون رفتیم همون مغازه ای که کیف گرفتم و ازشون پرسیدم میتونم تعویض کنم؟! که فروشنده ش با روی باز گفت حتما! وااای انقدر خوشحال شدم..... زنگ زدم به داداش کوچیکه که بیاد و کیف رو هم بیاره....


خلاصه کیف رو تعویض کردم... این یکی بهتره ولی کلا دو سال هست که من کیف باب میلم پیدا نمی کنم! اینم زیاد به دلم ننشست ولی خب دیگه..... پوووووووف


یکم دیگه چرخیدیم و یه شاخه گل خوشبو که نمی دونم چی بود؟! یکی می گفت سوسن! یکی می گفت شب بو!! برای مامان گرفتم و بعد داداش کوچیکه گفت بریم ساندویچی؟! و رفتیم..... یه مدت بود هوس کرده بودم اما به خاطر رژیم نمیشد! ولی دیشب دلو زدم به دریا.... یه چیز کم چرب تر سفارش دادم و بدون سس خوردم! و بدون دوغ و نوشابه!  هی هم به ساندویچم می گفتم چاقم نکنی ها!!! خدا شفا بده 


بعدشم دخترخاله رو رسوندیم و رفتیم دنبال بابا و برگشتیم خونه......


امروز صبحم بیدار شدم گفتم کارای اپیلاسیونم رو تموم کنم و بعد گردگیری اتاقم رو! ولی دیدم داداش کوچیکه و مامان خوابن! گفتم بیام پست بذارم  و بعد برم سراغ کارام....


عیدی داداش کوچیکه رو هم احتمالا امشب میارن! هی کنسل میشه آوردنش!


بینیمم که..... با ورم بیشتر دوسش داشتم! الان که ورمش داره میخوابه هی تغییر میکنه! دوسش ندارم!!! 


موهامم رنگ نکردم و میخوام همینطور هزار رنگ به پیشواز سال جدید برم! والا.... دل که خوش نباشه، حالا تو هی بیا خودتو آب رنگی کن! چه فایده؟! 


...


عنوان نوشت: ترانه ی "بهت نمیاد" از علی لهراسبی!




نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند 1396ساعت | 10:36 توسط مادام کاملیا | نظرات (7)