شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 

 

سلام به دوستای گلم 

 

چقدر وبلاگستان سوت و کوره! پرنده پر نمی زنه اینجا!! کاش همه سرشون گرم خوشی و خنده باشه و حسابی خوش بگذره به همه 

 

ما چهارشنبه و پنجشنبه ی گذشته راهی روستا شدیم! نظرسنجی کردیم بین یه شهر توریستی و ویلای کنار دریاش و یه روستا و خونه ی روستاییش! که روستا و خونه ی روستایی با رأی قاطعانه اول شد! 

 

چهارشنبه صبح بیدار شدم و دیدم به به! طبق قانون "آنجا که خوشی باشد، روزای گل و بلبل حتما خودنمایی می کند!"  وارد روزای گل و بلبل شدم! یعنی شما بدونید کافیه عروسی ای، مهمونی ای، مسافرتی، تقریحی چیزی بشه، من حتی اگه یائسه هم باشم، دچار روزای گل و بلبل میشم!!! 

 

ساکم رو بستم و بعد از ناهار به همراه خاله کوچیکه و دائی کوچیکه راهی شدیم..... دو تا داداشا و خانوماشون نیومدن! دخترخاله هم خودش اومد و شوهرش نیومد! به قول دخترخاله م عین زمانی که همه مجرد بودیم راهی سفر شدیم! 

 

دائی کوچیکه از قبل با دوستش هماهنگ کرده بود و خونه گرفته بود! رفتیم و رفتیم و حوالی ساعت 5 رسیدیم به روستا.... چشم تون روز بد نبینه! یهو یه خونه بهمون نشون دادن..... خونه که چه عرض کنم؟! کانکس بود!!  ما همگی هاج و واج که 11 نفر آدم چطوری اون توو جا بشیم؟! 

 

چقدرم مردم زلزله زده ی کرمانشاه رو یاد کردیم.... بمیرم الهی براشون 

 

دیدیم اینجوری نمیشه، بابا رفت داخل روستا و با پرس و جو یه خونه پیدا کرد! اونم چی؟! صاحب خونه دید ما بی جا و مکانیم خونه ش رو در اختیارمون قرار داد و خودشون رفتن خونه ی پدرشون! خیلی خیلی مهمون نواز و با معرفت بودن، یعنی هرچی از خوبی شون بگم کم گفتم  خدا خیرشون بده 

 

توو خونه مستقر شدیم و یه عصرونه ی سبک خوردیم و زدیم بیرون...... هوا عالی، منظره عالی  همه می گفتیم اصلا همین جا بمونیم و برنگردیم! 


عکس حذف شد!



با دوتا دخترخاله و پسرخاله و پسردائی، 5 تایی کلی گشتیم و عکس گرفتیم....



عکس حذف شد!


اینجا می تونید بینیم رو هم رویت کنید 



عکس حذف شد!



چقدر همه چی قشنگ بود......





بعدشم برگشتیم خونه و به بازی و تی وی گذشت..... بعد از شام بخاری رو راه انداختیم و خانوما رفتیم توو پذیرایی برای خواب.... وااای نصفه شب هوا سرد شدااااااا  خاله کوچیکه که فرار کرد رفت پیش آقایون و چسبید به بخاری خوابید! 

 

چون بخاریش هیزمی بود و با نفت روشن میشد مامانا می گفتن بو نفت میده و خفه میشیم و فلان و بهمان!  گفتن پیش بخاری نخوابیم! این شد که رفتن توو پذیرایی سرد و یخ جا انداختن! نصفه شبم قندیل بستن! 

 

صبح زود بیدار شدیم و صبحونه و هوای خوشگل روستا و صدای گاو و گوسفند و پرنده...... به به 

 

یکم اطراف خونه گشتیم و بعدشم وسیله ها رو جمع کردیم رفتیم توو دل جنگل و کنار رودخونه مستقر شدیم....





بساط نهار رو چیدیم و کلی هم آفتاب گرفتیم!

 

یعنی من اون دو روز رژیم رو پیچوندم به چه وضعی؟! مگه میشد نخورد؟! والا شاخ و برگ درختا هم طعم عسل می داد! 



 

روو کُنده ی درخت مارمولک جان رو می بینید؟!  





اونجایی که نشسته بودیم چندین متر اون طرف تر یه چشمه بود که مردم توو مسیر وایمیستادن و آب می گرفتن.... منو برو بچ هم دوبار رفتیم و از چشمه آب آوردیم، اونم چه آب خنک و گوارایی 

 

یه جایی هم دور هم نشسته بودیم و گپ می زدیم، دائی کوچیکه هم توو ماشینش بود و داشت موزیک میذاشت..... یهو یه چیزی رو گرفت توو دستش و نشون مون داد... کیف پول مامان بزرگم بود! الهی بمیرم  آخرین شبی که توو بیمارستان بود و رفته بودیم عیادتش، از همین کیف پول، پول درآورد گرفت سمت داداش کوچیکه و ازش خواست بره واسش مرطوب کننده بگیره چون لباش خشک شده بود!!!  و داداش کوچیکه با بغض راهشو کشید رفت بیرون تا مرطوب کننده بگیره! و هنوز اون پول توو کیف پول مامان بزرگم مونده بود!  دائی کوچیکه یه ترانه ی محلی پخش کرد و گفت "مامان عاشق این ترانه بود" چشام پره اشک شد....... روحش شاد 

 

غروب هم راهی خونه شدیم..... خیلی خوب بود، واسه روحیه مون لازم بود

 

واسه جمعه عصر هم برنامه ی سینما گذاشتیم و با داداش کوچیکه و دوتا دخترخاله و پسرخاله راهی سینما و فیلم "لونه زنبور" شدیم  زن داداش کوچیکه مراسم پسرخاله ش بود گفت نمیاد.... سینما هم خوش گذشت و یه دل سیر خندیدیم 

 

بعد از سینما، بچه ها رو رسوندیم و بعد با داداش کوچیکه رفتیم قنادی، شیرینی های مورد علاقه ی بابا رو خریدیم و رفتیم خونه.... روزشو تبریک گفتیم و دور هم چای و شیرینی خوردیم  بهش گفتم کادوت محفوظه! آخه بازار تعطیل بود نشد براش چیزی بگیرم! من میگم اینجایی ها مُرغن! 

 

دیروز شنبه بابا و داداش کوچیکه و پسرعمه بعد از ناهار رفتن بیرون، منو مامان و خاله کوچیکه و دخترخاله هم رفتیم پیاده روی...... شهر که تعطیل بود! ولی خب در نوع خودش خوش گذشت!


امروز صبح هم بعد از ورزشم، ماسک حنا گذاشتم و صورتم یکم رنگ گرفت!  به روی خودم نیاوردم و با همین صورت حنایی توو خونه تردد می کردم!  هدیه حناییش هم قشنگه 

 

واسه فردا و 13 بدر هم قراره بریم باغ! مامان و بابا قراره صبح زودتر برن و ما بر و بچ قراره دیرتر بریم! داداشا و زن داداشا میگن بریم جنگل! ولی خب بابا از شلوغی جاده و اینا خوشش نمیاد! تا ببینیم فردا چی میشه؟!

 

دیروز و امروز رو به جبران اون دو روزی که توو سفر رژیم شکنی کردم! حسابی ورزش و رقص کردم تا بلکه از عذاب وجدانم کم بشه!  از دیشب هم برنامه ی جدید رژیمم رو گرفتم... برم ببینم این دو ماه پیش روو رو چیکار میکنم؟! 


...


عنوان نوشت: ترانه ی "سال نو" از محسن ابراهیم زاده! 





نوشته شده در دوشنبه 13 فروردین 1397ساعت | 00:07 توسط مادام کاملیا | نظرات (21)