X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 

 

سلام به دوستای گلم 

 

چقدر وبلاگستان سوت و کوره! پرنده پر نمی زنه اینجا!! کاش همه سرشون گرم خوشی و خنده باشه و حسابی خوش بگذره به همه 

 

ما چهارشنبه و پنجشنبه ی گذشته راهی روستا شدیم! نظرسنجی کردیم بین یه شهر توریستی و ویلای کنار دریاش و یه روستا و خونه ی روستاییش! که روستا و خونه ی روستایی با رأی قاطعانه اول شد! 

 

چهارشنبه صبح بیدار شدم و دیدم به به! طبق قانون "آنجا که خوشی باشد، روزای گل و بلبل حتما خودنمایی می کند!"  وارد روزای گل و بلبل شدم! یعنی شما بدونید کافیه عروسی ای، مهمونی ای، مسافرتی، تقریحی چیزی بشه، من حتی اگه یائسه هم باشم، دچار روزای گل و بلبل میشم!!! 

 

ساکم رو بستم و بعد از ناهار به همراه خاله کوچیکه و دائی کوچیکه راهی شدیم..... دو تا داداشا و خانوماشون نیومدن! دخترخاله هم خودش اومد و شوهرش نیومد! به قول دخترخاله م عین زمانی که همه مجرد بودیم راهی سفر شدیم! 

 

دائی کوچیکه از قبل با دوستش هماهنگ کرده بود و خونه گرفته بود! رفتیم و رفتیم و حوالی ساعت 5 رسیدیم به روستا.... چشم تون روز بد نبینه! یهو یه خونه بهمون نشون دادن..... خونه که چه عرض کنم؟! کانکس بود!!  ما همگی هاج و واج که 11 نفر آدم چطوری اون توو جا بشیم؟! 

 

چقدرم مردم زلزله زده ی کرمانشاه رو یاد کردیم.... بمیرم الهی براشون 

 

دیدیم اینجوری نمیشه، بابا رفت داخل روستا و با پرس و جو یه خونه پیدا کرد! اونم چی؟! صاحب خونه دید ما بی جا و مکانیم خونه ش رو در اختیارمون قرار داد و خودشون رفتن خونه ی پدرشون! خیلی خیلی مهمون نواز و با معرفت بودن، یعنی هرچی از خوبی شون بگم کم گفتم  خدا خیرشون بده 

 

توو خونه مستقر شدیم و یه عصرونه ی سبک خوردیم و زدیم بیرون...... هوا عالی، منظره عالی  همه می گفتیم اصلا همین جا بمونیم و برنگردیم! 


عکس حذف شد!



با دوتا دخترخاله و پسرخاله و پسردائی، 5 تایی کلی گشتیم و عکس گرفتیم....



عکس حذف شد!


اینجا می تونید بینیم رو هم رویت کنید 



عکس حذف شد!



چقدر همه چی قشنگ بود......





بعدشم برگشتیم خونه و به بازی و تی وی گذشت..... بعد از شام بخاری رو راه انداختیم و خانوما رفتیم توو پذیرایی برای خواب.... وااای نصفه شب هوا سرد شدااااااا  خاله کوچیکه که فرار کرد رفت پیش آقایون و چسبید به بخاری خوابید! 

 

چون بخاریش هیزمی بود و با نفت روشن میشد مامانا می گفتن بو نفت میده و خفه میشیم و فلان و بهمان!  گفتن پیش بخاری نخوابیم! این شد که رفتن توو پذیرایی سرد و یخ جا انداختن! نصفه شبم قندیل بستن! 

 

صبح زود بیدار شدیم و صبحونه و هوای خوشگل روستا و صدای گاو و گوسفند و پرنده...... به به 

 

یکم اطراف خونه گشتیم و بعدشم وسیله ها رو جمع کردیم رفتیم توو دل جنگل و کنار رودخونه مستقر شدیم....





بساط نهار رو چیدیم و کلی هم آفتاب گرفتیم!

 

یعنی من اون دو روز رژیم رو پیچوندم به چه وضعی؟! مگه میشد نخورد؟! والا شاخ و برگ درختا هم طعم عسل می داد! 



 

روو کُنده ی درخت مارمولک جان رو می بینید؟!  





اونجایی که نشسته بودیم چندین متر اون طرف تر یه چشمه بود که مردم توو مسیر وایمیستادن و آب می گرفتن.... منو برو بچ هم دوبار رفتیم و از چشمه آب آوردیم، اونم چه آب خنک و گوارایی 

 

یه جایی هم دور هم نشسته بودیم و گپ می زدیم، دائی کوچیکه هم توو ماشینش بود و داشت موزیک میذاشت..... یهو یه چیزی رو گرفت توو دستش و نشون مون داد... کیف پول مامان بزرگم بود! الهی بمیرم  آخرین شبی که توو بیمارستان بود و رفته بودیم عیادتش، از همین کیف پول، پول درآورد گرفت سمت داداش کوچیکه و ازش خواست بره واسش مرطوب کننده بگیره چون لباش خشک شده بود!!!  و داداش کوچیکه با بغض راهشو کشید رفت بیرون تا مرطوب کننده بگیره! و هنوز اون پول توو کیف پول مامان بزرگم مونده بود!  دائی کوچیکه یه ترانه ی محلی پخش کرد و گفت "مامان عاشق این ترانه بود" چشام پره اشک شد....... روحش شاد 

 

غروب هم راهی خونه شدیم..... خیلی خوب بود، واسه روحیه مون لازم بود

 

واسه جمعه عصر هم برنامه ی سینما گذاشتیم و با داداش کوچیکه و دوتا دخترخاله و پسرخاله راهی سینما و فیلم "لونه زنبور" شدیم  زن داداش کوچیکه مراسم پسرخاله ش بود گفت نمیاد.... سینما هم خوش گذشت و یه دل سیر خندیدیم 

 

بعد از سینما، بچه ها رو رسوندیم و بعد با داداش کوچیکه رفتیم قنادی، شیرینی های مورد علاقه ی بابا رو خریدیم و رفتیم خونه.... روزشو تبریک گفتیم و دور هم چای و شیرینی خوردیم  بهش گفتم کادوت محفوظه! آخه بازار تعطیل بود نشد براش چیزی بگیرم! من میگم اینجایی ها مُرغن! 

 

دیروز شنبه بابا و داداش کوچیکه و پسرعمه بعد از ناهار رفتن بیرون، منو مامان و خاله کوچیکه و دخترخاله هم رفتیم پیاده روی...... شهر که تعطیل بود! ولی خب در نوع خودش خوش گذشت!


امروز صبح هم بعد از ورزشم، ماسک حنا گذاشتم و صورتم یکم رنگ گرفت!  به روی خودم نیاوردم و با همین صورت حنایی توو خونه تردد می کردم!  هدیه حناییش هم قشنگه 

 

واسه فردا و 13 بدر هم قراره بریم باغ! مامان و بابا قراره صبح زودتر برن و ما بر و بچ قراره دیرتر بریم! داداشا و زن داداشا میگن بریم جنگل! ولی خب بابا از شلوغی جاده و اینا خوشش نمیاد! تا ببینیم فردا چی میشه؟!

 

دیروز و امروز رو به جبران اون دو روزی که توو سفر رژیم شکنی کردم! حسابی ورزش و رقص کردم تا بلکه از عذاب وجدانم کم بشه!  از دیشب هم برنامه ی جدید رژیمم رو گرفتم... برم ببینم این دو ماه پیش روو رو چیکار میکنم؟! 


...


عنوان نوشت: ترانه ی "سال نو" از محسن ابراهیم زاده! 





نوشته شده در دوشنبه 13 فروردین 1397ساعت | 00:07 توسط مادام کاملیا | نظرات (21)