X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 

 

ساعت ۲ و ۴۶ دقیقه ی بامداد جمعه ست..... و من دارم به پهنای صورتم اشک می ریزم.......


آدم هر چقدرم که سعی کنه خوبی ها رو ببینه و مثبت فکر کنه و داشته هاش رو شاکر باشه، ولی یه وقتایی همه چی دست به دست هم میده که دلت بلرزه و بغض کنی و اشکات سرازیر بشن.......


دیروز و امروز، هم روزای خوبی بودن و هم روزای ناخوب!! دیروز..... یعنی دیشب با دخترخاله و پسرخاله رفتیم پیاده روی..... وسطای پیاده روی نشستیم کافی شاپ، اونا گلاسه خوردن و منم آب گریپ فروت! که مثلا رژیمی باشه!


یه جایی توو مسیر یه بچه گربه دیدیم که رفته بود زیر ماشین و راننده حواسش نبود داشته زیرش می کرده که پریدیم جلو و نجاتش دادیم!


امروزم با مامان و دوتا خاله کوچیکه و دخترخاله رفتیم پیاده روی..... موقع برگشت رفتیم همون مغازه ای که برنده ی قرعه کشیش شده بودم! گفتم جایزه م چیه؟! گفتن میتونی به اندازه ی فلان مبلغ خرید کنی!


همون جا زن داداش کوچیکه رو هم دیدیم و خلاصه با همون مبلغ برای خودم و مامان و زن داداش کوچیکه خرید کردم! سهم زن داداش کوچیکه بیشتر بود.... باز بگن خواهرشوهر بده!


شبم با مامان و بابا رفتیم خونه ی زن داداش کوچیکه اینا عید دیدنی! تعطیلات عید تموم شد ولی عید دیدنی های ما هنوز تموم نشده!


...


دیروز مری مریای مهربونم بهم پیام داد که عروس هلندی شون مریض شده.... و امشب خبر پر کشیدنش رو بهم داد...... بدجوری دلم گرفت و بغضی شدم...... به یاد مرغ مینام افتادم..... چقدر اینا مظلومن.........


مری مریای قشنگم، قربونت برم.... می دونم الان دلت غم داره..... می فهمم...... خیلی خیلی می فهمم......


...


دیروز و امروز داشتم به اصرار یه بنده خدای تحصیل کرده! با هم بیشتر آشنا می شدیم! از خدا که پنهون نیست، از شما هم پنهون نباشه، اصلا حس خوبی بهش نداشتم! قیافه خوب، تحصیلات خوب، شغل خوب، تیپ خوب..... ولی حس خوبی ازش نمی گرفتم!


وسط حرفاش زیاد توهین میکرد! نه که فحش بده، ولی نگاهش از بالا بود! خیلی خیلی خودشو آدم شاخی فرض میکرد! منم هر چقدر سعی میکردم درست حرف بزنم باهاش ولی اون........


فکر کن اولش برام گفت که "اگه افتخار بدید بیشتر آشنا بشیم فلان میکنم بهمان میکنم......" بعد یهو برگشت گفت "من انتخابت کردم و تو هم باید به حرف من راه بیای"!!!!!


یعنی من مونده بودم این الان آشناییه؟!؟! مگه عصر حجره؟!


تهشم دیدم نه، من نمی تونم چنین آدمی رو تحمل کنم... من از دست یه آدم عصبی و بددهن خلاص نشدم که بیفتم گیر یه آدم عصبی تر و بددهن تر! والا..... بهش گفتم من نمی تونم با چنین شخصیت و طرز تفکری کنار بیام، شما انتخاب من نیستی!


ایشونم در عرض ۵ دقیقه، یعنی کمتر شد ولی بیشتر نشد، اولش بهم گفت عقده ای! بعد عذر خواهی کرد گفت نمی خواستم ناراحتت کنم! و دوباره حرفای درشت بارم کرد!!!!


بخدا اگه می دیدینش می گفتین هدیه! اشتباه میکنی! این که آدم حسابیه! یعنی میخوام بگم انقدر موجه به نظر می اومد!!!


دیدم هی پیام میده و هی توهین بعد دوباره اظهار شرمندگی، بعد دوباره توهین، بعد بازم عذر خواهی، بعد دوباره توهین........


بلاکش کردم و خلاص!


خب من نمیخوام فعلا با کسی آشنا شم! چه کاریه؟! طرف دیروز و امروز رو رسما گند زد به اعصابم!


چند روز پیش خاله کوچیکه داشت درباره ی یه مورد دیگه صحبت میکرد، پریدم وسط حرفش گفتم خاله! لطفا الان نه! اصلا نمیخوام الان در مورد این چیزا فکر کنم!


الان واقعا وقتش نیست......


...


صادق هدایت: در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد.......


آخ که این دردهای نگفتنی...........


درد عزیزان آدم، هزار برابر تلخ تر از دردهای خود آدمه! و تو فقط می بینی و می شنوی و کوه درد میشی! و با یه کوه درد می خندی و میری جلو! و همه لب های خندونت رو می بینن و میگن "هه! فلانی چه خوشه!"


و زندگی ادامه داره..........


...


ساعت ۳ و ۳۴ دقیقه ی بامداد جمعه!


...


عنوان نوشت: ترانه ی "این قرارمون نبود" از هوروش باند! و با همین اشکام سرازیر شدن......




نوشته شده در جمعه 17 فروردین 1397ساعت | 03:34 توسط مادام کاملیا | نظرات (16)