X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

امشب سر شام من بودم  و مامان و داداش کوچیکه......


غروب یه مورد واحد آپارتمان فروشی پیدا کردم و سریع به داداش کوچیکه گفتم بره ببینه چطوریه! واسه شام که برگشت گفت تماس گرفته و طرف گفته متری فلان قدر! عجیب بود...... بی خیالش شدم!


داداش کوچیکه گفت میره سراغ اون پیش فروشه ببینه شرایطش چطوریه!


مامان ازم پرسید میخوای رهن بدی؟!!


گفتم رهن؟! میخوام خودم برم زندگی کنم!


مامان گفت آره اونم با حرف این مردم!!!!!!!!


گفتم بگن مردم! من میخوام مستقل زندگی کنم! دیگه دوست ندارم با شما زندگی کنم!!!


جفتشون یه لحظه مات موندن!


داداش کوچیکه گفت خیلی ممنون!!!


گفتم خواهش می کنم!


مامان گفت یعنی ما انقدر بدیم؟!


هیچی نگفتم!


دوباره پرسید یعنی ما انقدر بدیم که میخوای بری تنها زندگی کنی؟!


بازم هیچی نگفتم!


سکوت شد! سکوت محض!


مامان سرش پایین بود و داداش کوچیکه صورتش سرخ! حجم ناراحتیش رو حس می کردم! ولی من دیگه اون هدیه ی سابق نبودم.......


شامم رو خوردم و رفتم روو مبل نشستم! یه لحظه متوجه ی نگاه داداش کوچیکه به مامان شدم! برگشتم سمت مامان.......... داشت عین ابر بهار گریه میکرد!


داداش کوچیکه سرخ تر و مچاله تر شد!


اومدم هیچی نگم! اما گفتم بسه سکوت! اتفاقا باید بگم!


روو به مامان گفتم الان واسه چی داری گریه میکنی؟! پس من اصلا حرف نزنم دیگه چون تا دو کلمه باهات حرف می زنم گریه میکنی!


هیچی نگفت! فقط گریه میکرد........


داداش کوچیکه گفت این چه حرفی بود زدی؟! ناراحتش میکنی بعد میگی چرا گریه میکنی؟! چرا بهمون توهین میکنی؟! (منظورش بابت حرفم بود که گفتم دوست ندارم با شما زندگی کنم)


گفتم توهین چرا؟! ۳۲ سال با اینا زندگی کردم هیچی نشد! میخوام دیگه مستقل زندگی کنم!


داداش کوچیکه گفت خب برو مستقل زندگی کن! چرا اشک مامان رو درمیاری؟!


و یهو بغض خودشم ترکید و زار زار..................


برگشتم سمت مامان گفتم: روزی که هنوز نامزد بودم اومدم بهت گفتم مامان میخوام طلاق بگیرم! اون روزم گریه کردی..... رفتی توو اتاقت و زار زار گریه کردی....... به جای اینکه پشتم باشی و حمایتم کنی..... امروزم داری گریه میکنی!


داداش کوچیکه با گریه گفت: اون روز گریه کرد چون بچه ش بودی، برات ناراحت بود......


گفتم الان ناراحت نیست؟! به کجا رسیدم؟!


و بحث بالا گرفت.......


مامان هیچی نمی گفت! اما انگار با دیدن گریه های داداش کوچیکه اشکاش خشک شده بود! انگار به خاطر دل داداش کوچیکه بس کرده بود!


اما منو داداش کوچیکه بحث مون ادامه داشت..... بدون توهین! ولی با صدای بلند!


یهو خود به خود آتش بس شد!


من؟! من دیگه اون هدیه ی سابق نبودم که با دیدن گریه های مادرش دلش می لرزید و خفه خون می گرفت! که به خاطر دل پدر و مادرش و به خاطر فاجعه ای عظیم بنام "آبرو" لال شه و تحمل کنه و بسوزه و بسازه!


۶ سال توو زندگی مشترکم لال بودم و الان حس آدمی رو دارم که سوار یه کشتی سوراخ شده بود و وسط اقیانوس اون کشتی غرق شد و این بشر خودش رو به خون دلی به ساحل رسوند..... با لباس پاره پوره و سرتاسر خیس و لجن! و حالا بهش میگن ادامه بده....... تو فقط ادامه بده!!! نفس بکش بلکه بگیم هنوز زنده ای! که بگیم واااووووو نعمت حیات عجب چیزیه؟! شاکر باش!!!! و ادامه بده............


امشب دلم نه برای گریه های مادرم لرزید و نه برای صورت رنگ پریده ی برادرم! امشب دلم برای آینده ای لرزید که خیلی همت میخواد تا بشه اونی که من میخوام!!!


امشب با صراحت اعلام کردم که خونه ی مستقل میخوام! پولش رو ندارم! نهایت بتونم یک سومش رو نقد فراهم کنم اونم با فروش باقی مونده ی طلاهام و خالی کردن حساب بانکیم! ولی قدم اول رو برداشتم..... اگه بخواد فراهم شه، حتما فراهم میشه! از خزانه ی الهی که چیزی کم نمیاد!!! انقدرش هم سهم من!


می مونه مانع بزرگی بنام پدر!!!! که میل خودشه! اگه از حرف مردم و آبروش می ترسه -هه آبرووووو- بهتره به این فکر کنه که اگه دخترش فرار کنه و یا خودکشی، آیا آبروش حفظ می مونه؟!؟!


دیگه خود دانند!!!!!!!


...


کامنت توهین آمیز، نصیحت گونه، انتقادی...... بدون خونده شدن حذف میشه!


...


داستان امشب معنیش این نیست که من قید خونواده رو زدم! نه..... کماکان جونم براشون در میره! اما...... یه بار برای همیشه میخوام وایسم و حقم رو از این زندگی کوفتی بگیرم! اونجوری که دلم میخواد..... یک عمر به ساز آدمای اطرافم و محیط کوچیکم رقصیدم! الان میخوام به ساز دل خودم برقصم!


پس لطفا درک کنید، و اگر درک نمی کنید سکوت کنید و بگذرید!


سپاس!





نوشته شده در دوشنبه 3 اردیبهشت 1397ساعت | 22:05 توسط مادام کاملیا | نظرات (30)