X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


خیلی خیلی طولانیه!

 

 


سه شنبه عصر چمدون به دست، با مامان رفتیم خونه ی خاله کوچیکه که همسایه مون هستن.....

 

خاله کوچیکه کلی خوراکی و وسیله آماده کرده بود که برای دختر دانشجوش ببریم! دخترخاله هم آماده شد و بعد از خداحافظی، شوهرخاله ما رو رسوند ترمینال....

 

اون یکی دخترخاله هم با باباش اومد..... رفتیم بلیط ها رو تحویل گرفتیم و اتوبوس سر ساعت اومد سوار شدیم....

 

با اینکه اتوبوس مون وی آی پی بود ولی بهمون از قبل گفته بودن که اتوبوسای این مسیر شام و چایی نمیدن! برای همین واسه توو راه مامانم نون کنجدی و خاله بزرگه هم پیراشکی درست کرده بود! 

 

شماره صندلی هامون وسطای اتوبوس می افتاد ولی شوفر ما رو همون ردیف اول نشوند! و این عاااالی بود چون من توو ماشین حالم بد میشه، با اینکه قرصم خورده بودم ولی به هر حال 12 ساعت راه کم نیست!!! با اینکه نشستن خانوما ردیف جلو ممنوع هست اما ما رو نشوندن و ما هم کلی حال کردیم! 

 

شوفر هم از اول تا آخر هوامون رو داشت! دم به دم بهمون چایی می داد! همون موقع به دخترخاله اصفهانی! پیام دادیم و گفتیم بفرما چایی! باورش نمیشد!!! می گفت این همه من میرم و میام چایی کجا بود؟! کلی حسودیش شده بود 

 

شب نیمه ی شعبان هم بود، همون اولای مسیر توو مرکز استان شربت می دادن! آقایی که سینی شربت دستش بود برامون دست تکون داد که یعنی وایسا! راننده هم وایساد! دو تا آقا با دو تا سینی شربت زعفرونی اومدن بالا و تعارف کردن..... شربت زعفرونی خنک.... به به  چقدر چسبید...... فقط اینکه بعدش خیلی زود همه مون دستشویی لازم شدیم اما رومون نمیشد به راننده بگیم وایسا! 

 

ولی در کل توو مسیر خیلی خوش گذشت و راننده و شوفر هم کلی بهمون رسیدگی می کردن!

 

صندلی پشتیه ما یه خانوم جوون و دختر حدودا 10 ساله ش نشسته بودن.... وسطای راه حال مادره بد شد و دچار تب و لرز شد! من ژاکتم رو دادم بهشون و شوفر هم یه پتو انداخت رووش! یه جایی هم دخترش میخواست بره خرید کنه من باهاش رفتم که تنها نباشه... پفک گرفت اما پولش کم بود! بقیه ش رو حساب کردم! دختره اصلا راضی نمیشد! ولی خب دلم بود! برگشتیم توو اتوبوس مادره خواست بقیه پول رو حساب کنه اما پول درشت داد! گفتم خورد ندارم باشه پیشتون! سر همین دختره گریه ش گرفت!  مادره گفت لطفا بگیر وگرنه دخترم نمیخوره! گفتم آخه خورد ندارم...... اعصابم کلی خورد شد! من متوجه بودم که شاید غرور دختره جریحه دار شده یا نمی دونم چی، ولی منم منظور بدی نداشتم، نمیشد به خاطر یه ریزه پول من پول درشت بردارم خب! دیگه به دخترخاله ها گفتم و یکی شون پول خورد داد و مشکل حل شد! ولی خیلی دلم گرفت 

 

یه جایی نرسیده به اصفهان، یادم نیست کدوم شهر بود، اتوبوس نگه داشت، ما پیاده شدیم برای دستشویی و خرید از فروشگاه! همینطور داشتیم توو فروشگاه قدم می زدیم که فروشنده ی عطر گفت بیاید تست کنید! یدونه ش رو تست کردیم و بعد تشکر کردیم که بریم! گفت بقیه ش رو هم تست کنید و اینا! گفتم ما مسافریم و خسته! حالشو نداریم! بعد رفتیم سمت دیگه..... اون سمت فروشنده داشت ترشک و لواشک می فروخت.... اصرار که بیاین تست کنین و اگه تست نکنین فلان بلا سرتون میاد!!  گفتم چرا اینطوری؟! من تست نمی کنم! گفت خب راست میگم دیگه.... گفتم چرا مثبت نمیگید؟! حرفای خوب بزنید! که گفت چشم و شروع کرد تبلیغات قشنگ قشنگ!  گفتم حالا شد! و یه لواشک برداشتم و تست کردم.... همزمان که لواشک میخوردم برگشتیم که بریم سمت خروجی که فروشنده ی عطر رو کرد با خنده بهم گفت مشخصه خیلی خسته ای! حال نداری تست کنی!!!!  وااااااااای اینو که گفت من به زور جلوی خنده م رو گرفتم! گفتم این خوردنیه فرق میکنه! شما هم خوردنی بدی تست میکنم!!!! بعد با خودم گفتم یا خداااا این چی بود من گفتم؟!  زود تند سریع محل رو ترک کردم! مهلت ندادم فروشنده بخواد به حرفم فکر کنه! 

 

بعد که واسه دخترخاله ها تعریف کردم مُردیم از خنده!

 

 آخرای مسیر، شوفر شماره ش رو داد و گفت موقع برگشت زنگ بزنین تا با خودم برگردین! گفتم ما شنبه می گردیم.... گفت اگه یه موقع خواستید یکشنبه برگردید به خودم بگید، هم پول بلیط رو ازتون کمتر میگیرم! و هم بازم ردیف جلو می نشونم تون تا راحت باشید! بعد بهم گفت یه تک بهم بزن تا شماره ت رو داشته باشم که اگه زنگ زدی بدونم تویی!  گفتم حالا اگه خواستیم یکشنبه برگردیم بهت زنگ که زدم یه کاری می کنم که بفهمی منم!  والا

 

حدودای 8 صبح چهارشنبه رسیدیم ترمینال، دخترخاله اومد دنبال مون و اسنپ گرفتیم به سمت خونه... یکی از دوستای دخترخاله لطف کرد و کلید خونه دانشجوییش رو در اختیارمون گذاشت، واسه دو شب اونجا بودیم.... اینم حیاط خوشگلش....


 


رسیدیم خونه، وسیله ها رو جا به جا کردیم و یکم استراحت کردیم.... بعد آماده شدیم رفتیم سی و سه پل.... چقدر همه جا قشنگ و تمیز بود  همه جا پر از رز سفید ....... فقط حیف که زاینده رود خشک ِ خشک بود


 


یکم اون اطراف گشتیم و بعد دخترخاله م ما رو برد پاتوق خودش و برای ناهار بریونی خوردیم.... اول یدونه سفارش دادیم که اگه خوشمون اومد بعد بازم سفارش بدیم!! آخه دخترخاله معتقد بود کسایی که کله پاچه دوست ندارن بریونی رو هم نمی تونن بخورن!  ولی ما با همون لقمه ی اول خوشمون اومد! و بازم سفارش دادیم! 

 

توو همون خیابونای اطراف یه مغازه دیدیم که چیزای گوگولی و فانتزی می فروخت... دخترخاله دانشجو چشمش افتاد به مجسمه ی شام آخر مسیح! عاشقش شد! موقع حساب کردن با خانوم فروشنده داشتیم ازش تخفیف می گرفتیم که گفت برید پیش صاحب مغازه! رفتیم پیش صاحب مغازه که یه پسر جوون بود... وقتی متوجه شد از شمال میایم گفت می دونی چیه؟! شما شمالی ها اون دنیا میرید جهنم!!  گفتم دست شما درد نکنه! گفت می دونی چرا؟! چون این دنیا که توو بهشت هستید! اون دنیا براتون جهنمه!  خندیدیم...... گفتم شما هم اینجا کلی امکانات دارید که در نوع خودش بهشته! یکم گپ زدیم و تهشم به دخترخاله اشانتیون یه تابلو داد! 

 

بعد رفتیم میدون نقش جهان.....



عکس حذف شد!



یه دور کامل توو بازارش گشتیم و من برای زن داداش کوچیکه از اونجا سفره قلمکار گرفتم، از قبل بهم سفارش داده بود! واسه خودمم دستبند و انگشتر مسی گرفتم


 


دور میدون آب میوه خوردیم و کلی عکس گرفتیم.....



عکس حذف شد!



از اونجا رفتیم سمت کلیسا وانک....




چقدرررر من از این کلیسا خوشم اومد، دلم نمی خواست اصلا بیرون برم ازش! ولی حیف که زمان مون محدود بود.....


 


توو همون خیابونای اطراف بود که روو در و دیوار دیدم "محمد علیزاده" هم اصفهان کنسرت داره! برای پنجشنبه و شنبه، یعنی 13 و 15 اردیبهشت! واااااای یعنی انگار یه سطل آب یخ ریختن رووم! گفتم میخوام برم! ولی خب فقط یه دخترخاله پایه بود (خواهر بزرگه ی دخترخاله دانشجو) و اون دوتا مخالف بودن! سر همین قضیه یکم دلم گرفت! 

 

بعد از کلیسا یکم توو بازار جلفا گشتیم اما بیشتر مغازه ها بسته بودن! ما هم که خسته و داغووووون.... واسه همین برگشتیم خونه تا استراحت کنیم و شب دوباره بریم بگردیم

 

واسه شام دخترخاله دانشجو گیر داده بود که برام ماکارونی درست کنید! ولی خب یکی دوتا وسیله ش رو نداشتیم و نمی خواستیم از وسیله های صاحب خونه هم استفاده کنیم! روو همین حساب گفتیم ماکارونی باشه واسه فردا ناهار و برای شام فسنجونی که خاله کوچیکه برامون درست کرده بود رو گرم کردیم و با کته خوردیم! 

 

بعد از شام هم شال و کلاه کردیم و رفتیم مجتمع های پارک و اوسان و کوثر رو گشتیم...... پارک و اوسان که نزدیک بودن اما واسه کوثر رفتیم کنار خیابون که ماشین بگیریم ولی ماشین نبود! تا اینکه یه ماشین شخصی وایساد و سوار شدیم! تمااام راننده های اسنپ و تاکسی و شخصی متوجه لهجه ی خاص مون می شدن! کلی سر همین فان داشتیم و می خندیدیم 

 

راننده ماشین شخصی لطف کردن و ما رو دقیقا جلوی مجتمع کوثر پیاده کردن، هر کاری هم کردیم کرایه نگرفتن!

 

بعد از دور دور و خرید رفتیم سی و سه پل، و زیر پل نشستیم.....


 


انقدر که هلاک بودیم جیک مون درنمی اومد! فقط به افق خیره بودیم و از قشنگیش لذت می بردیم.... دخترخاله دانشجو می گفت رفتارتون عین کسایی هست که انگار صد ساله اینجان! یعنی انگار نه انگار اومدین مسافرت، خیلی ریلکس با همه چی برخورد می کنید انگار که همیشه این چیزا رو می بینید!!!  در صورتی که ما جون نداشتیم تا عکس العمل خاصی نشون بدیم! 

 

همون موقع متوجه شدیم که "سارا بهرامی" هم یه لایو یا یه استوری گذاشته و سی و سه پل بود!!! یعنی ما اینور پل بودیم و سارا بهرامی اونور پل! چقدرررر حسرت خوردیم که نتونستیم ببینیمش! 

 

موقع برگشت تاکسی گرفتیم ولی چون آدرس دقیق رو بلد نبودیم خیابون اشتباهی پیاده شدیم! و کلیییییی از مسیر رو توو کوچه و پس کوچه با اون خستگی پیاده رفتیم تا رسیدیم به مقصد! همون نزدیکی ها هم از سوپر مارکت وسایل ماکارونی رو تهیه کردیم و آش و لاش برگشتیم خونه بیهوش شدیم!

 

صبح پنجشنبه با سردرد بیدار شدم  صبحونه رو آماده کردیم و دخترخاله هم داشت ماکارونی رو آماده می کرد! قرار بود غذا رو درست کنیم بعد بریم بیرون، تا وقتی برگشتیم فقط غذا رو بذاریم دم بکشه!

 

بعد از صبحونه آماده شدیم و دوباره رفتیم جلفا! یکم خرید کردیم، آب میوه و بستنی خوردیم، واسه زن داداشا سوغاتی گرفتم و از اونجا رفتیم سمت باغ هشت بهشت! سوار اتوبوس بودیم که یهو حالم دگرگون شد! سردرد که داشتم، اتوبوس هم باعث شده بود که دچار حالت تهوع بشم  یهو تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن و دیگه نتونستم طاقت بیارم و یه ایستگاه قبل از مقصد پیاده شدم! دخترخاله ها هم دنبالم..... کنار جوب نشستم و اشکام سرازیر شدن...... دخترخاله شونه هام رو ماساژ می داد... سرم داشت می ترکید و حالت تهوع ول نمی کرد! یه عابر نگران اومد گفت چی شده؟! دخترخاله م براش توضیح داد.....

 

گوله گوله اشک می ریختم و بی قرار می لرزیدم.... یکم که بهتر شدم دخترخاله دانشجو گفت شما پیاده همین مسیر رو برید سمت هشت بهشت، منم میرم داروخونه تا واسه هدیه قرص بگیرم! 

 

خلاصه ما راهی شدیم و آروم آروم قدم می زدیم، هر جا هم نمی تونستم یه گوشه می نشستم! تا اینکه رسیدیم هشت بهشت....


 


کنار عمارتش روو چمن نشستم و دخترخاله رفت برام آب گرفت! دوتا قرص رو با هم خوردم و کم کم حالم جا اومد!!

 

توو محوطه روو چمن نشستیم و عکس گرفتیم.... بعدشم با اسنپ برگشتیم خونه.... ناهار رو آماده کردیم و خوردیم... چقدرم چسبید


 


بعد از ناهار دخترخاله دانشجو رفت خوابگاهش تا یه سری وسیله برداره! ما هم دراز کشیدیم بلکه یکم بخوابیم! دخترخاله (خواهر بزرگه ی دخترخاله دانشجو) عاااااااشق امیرعباس گلاب هست! خب ما کنسرت مون جمعه بود ولی دخترخاله مدام توو پیج امیرعباس می گشت و هی می گفت الان امیرعباس کجاست؟! یعنی الان اونم اصفهانه؟! 

 

منم خب تجربه ی مشابه داشتم، برای همین بهش گفتم مدیر برنامه هاش یا یکی از اعضای گروهش رو پیدا کن و آمارش رو دربیار! دخترخاله باورش نمیشد! می گفت مگه جواب میدن؟! گفتم چرا که نه؟! امتحان کن!

 

اونم خیلی زود مدیر برنامه هاش رو پیدا کرد به اضافه ی چند تا از اعضای گروه نوازنده هاش رو!! یه پیام تنظیم کردیم و برای همه شون فرستادیم!!! و طولی نکشید که مدیر برنامه هاش توو دایرکت جواب مون رو داد! براشون توضیح دادیم که از شمال اومدیم و اگه امکانش هست میخوایم با امیرعباس عکس بندازیم..... ایشونم خیلی سریع اوکی دادن و اسم هتل رو بهمون گفتن! 

 

ما سه تا اون لحظه خونه رو گذاشتیم روو سرمون!

 

دخترخاله بهش گفت الان می تونیم بیایم؟! و مدیر برنامه ها فرمودن بله!! و جیغ هامون بود که رفت تا خود آسمون!!! 

 

دخترخاله م دور خودش می چرخید و جیغ می زد! ما هم می خندیدیم!! تندی به دخترخاله دانشجو زنگ زدیم که خودتو برسون باید بریم فلان هتل!

 

تا دخترخاله خودشو برسونه و تا آماده بشیم 45 دقیقه طول کشید! و ما هنوز توو خونه بودیم! گفتم بجنبین، اینا صبر نمی کنن میزنن از هتل بیرون ها......

 

دیگه اسنپ گرفتیم و رفتیم هتل..... جلوی هتل دوتا نگهبان اومدن گفتن بفرمایید؟! گفتیم با آقای فلانی (مدیر برنامه ی امیر عباس) هماهنگ کردیم برای عکس! یکی شون گفت آقای گلاب از هتل رفتن بیرون! اما اون یکی گفت نههه داخل هتل هستن! ما هم خوشحاااااااال...... 

 

جلوی هتل وایساده بودیم که همون نگهبان خوبه (یه پسر جوون بود) اومد گفت می خواید توو لابی هتل بشینید تا بیان؟! گفتم اگه بشه که ممنون میشیم! ما رو راهنمایی کرد سمت لابی و رفتیم روو مبل نشستیم 

 

جایی که نشسته بودم جلوم یه مانیتور بود که تصویر امیرعباس و محمد علیزاده رووش بود! یهو حدس زدم نکنه محمد علیزاده هم اینجا باشه؟! پا شدم رفتم سمت همون نگهبان جوونه، ازش پرسیدم آقای علیزاده هم اینجان؟! گفت بله! گفتم می تونیم با ایشون هم عکس بندازیم؟! گفت نه، چون رفتن برای اجرای کنسرت!!! وااااای که چقدر دلم سوخت  نگهبان جوونه گفت اما شنبه می تونید! شنبه زودتر بیاید عکس بندازید! منم یه نور امید کوچولو توو دلم روشن شد! هر چند می دونستم شنبه باید برگردیم سمت شمال! برگشتم روو مبل نشستم...

 

یکم بعد یه آقای جوون کت شلواری اومد که نمی دونم مدیر هتل بود چی بود، اومد گفت می تونم کمک تون کنم؟! دوباره گفتیم با آقای فلانی هماهنگ کردیم برای عکس! گفت درود بر شما! 

 

از دخترخاله خواستم تا عکس مدیر برنامه رو بهم نشون بده که اگه اومد بشناسمش! اونم نشون داد و منتظر نشستیم.....

 

یکم بعد دیدیم یه آقایی داره از پله ها میاد پایین! همین که چهره ش مشخص شد شناختمش! مدیر برنامه بود! گفتم بچه ها آقای فلانی! چهارتایی پا شدیم و بهشون سلام کردیم اما ایشون کووفت بهمون محل نداد و از جلومون بی تفاوت گذشت!  رفت سمت همونی که نمی دونم مدیر هتل بود چی بود! مشخص بود که آقای کت شلواری داره ما رو بهشون معرفی میکنه! اما مدیر برنامه فقط یه نگاه گذرا بهمون انداخت و از هتل رفت بیرون! 

 

دخترخاله نااااااراااااحت می گفت هدیه واقعا خودش بود؟! گفتم آره مشخص بود که! اون یکی می گفت بدجوری ضایع مون کرد! و ما نمی دونستیم بخندیم یا بکوبیم توو سرمون!!!! 

 

چند دقیقه گذشت تا اینکه دیدیم دو جفت پا! داره از پله ها میاد پایین! چهره ی نفر اول که مشخص شد دیدیم نه! ولی چهره ی دوم رو که دیدیم یهو گل از گل مون شکفت!!!  خودِ خودش بود!!!! 

 

از همون بالای پله ها بهمون سلام کرد!  ما هم پا شدیم و سر جامون وایسادیم! جفت شون رفتن سمت همون آقای کت شلواری و وسط لابی وایسادن! آقای کت شلواری دوباره ما رو بهشون معرفی کرد..... و ما مونده بودیم چیکار کنیم؟! بریم سمت شون؟! نریم؟! چیکار کنیم؟! که در نهایت گفتم بچه ها فکر کنم منتظر ما هستن بریم پیش شون.....

 

رفتیم سمت شون... به امیرعباس گفتم سلام، خوبین؟ خیلی خوشحالیم که می بینیمتون! و ایشونم تشکر کردن 

 

برای عکس مدیر هتل! ما رو راهنمایی کردن سمت آسانسور! اصرار داشتن که جلوی درب آسانسور و کنار ساعت عکس بندازیم!  دخترخاله اول رفت کنار امیرعباس وایساد! منو دخترخاله هم با گوشی هامون عکس می گرفتیم! بعد دخترخاله به امیرعباس گفت میشه سلفی هم بگیریم؟! امیرعباس هم گفت حتما!

 

تیپش هم که در نوع خودش عجیب و جالب بود!



عکس حذف شد!



دونه دونه عکس انداختیم تا اینکه آخر گفتیم میشه دسته جمعی هم عکس بندازیم؟!  که یکی از اعضای گروهش (احسان، فوق العاده مودب و خوش برخورد بود) گوشی دخترخاله رو گرفت و ازمون چند تا عکس دسته جمعی هم انداخت! 

 

بعدشم کلی تشکر کردیم و امیرعباس و گروهش رو خیلی سریع به سمت در خروجی پشتی راهنمایی کردن! جالب اینجاست که امیرعباس می گفت واسه عکس بریم جای دیگه، بسه اینجا عکس گرفتیم.... ولی مدیر هتل! اصراااااار که نه همین جا خوبه!  خیلی هم عجله داشت! نذاشت درست حسابی فیض ببریم! 

 

اونا که رفتن دیگه دخترخاله روو پا بند نبود! در کل خیلی خیلی تجربه ی قشنگی شد برامون، فوق العاده هیجان انگیز بود 

 

از هتل که اومدیم بیرون یکم سر یه موضوعی بین منو دخترخاله دلخوری پیش اومد! من خیلی اعصابم خورد شده بود! می دونستم از خستگی بی طاقت هم شدم ولی خب..... دیگه دخترخاله اومد از دلم درآورد! هی هم ازم تشکر میکرد که باعث شدم به مدیربرنامه ی امیرعباس پیام بده و اینجوری قرار ملاقات مون اوکی بشه! باورشون نمیشد که اینقدر شیک و مجلسی یه قرار ملاقات اوکی کردیم و رفتیم هتل! 

 

از اونجا رفتیم سینما قدس! می دونستیم سانس 9 شبش فیلم "تگزاس" هست و ما هم که عاااااشق پژمان جمشیدی!  رفتیم و بلیط گرفتیم...


 


چقدرم شلوغ بود! ساندویچ سرد گرفتیم و رفتیم سر جامون نشستیم.... سینما پُر شده بود..... چقدرم حسرت خوردیم که چرا ما چنین سینمایی نداریم؟! به جرات می تونم بگم تازه اونجا متوجه شدم که سینما یعنی چی؟! 

 

فیلم شروع شد و ما، کل سالن، از اول تا آخرش فقط خندیدیم! من که اشکام سرازیر شده بود! بی نظیر بود  مطمئنا پر بودن سالن و دسته جمعی دیدنش کلی به قشنگیش اضافه کرده بود! واااااای یعنی تهش که بلند شدیم فکر کنم به اندازه یه سال مون خندیده بودیم! چقدرم بازی پژمان جمشیدی و سام درخشانی فوق العاده بود 

 

از سینما که اومدیم بیرون دیدیم صدای "سینا شعبانخانی" میاد! تبلیغاتش رو روو بنر دیده بودم، می دونستیم به مناسبت نیمه ی شعبان برنامه داره! خلاصه بدو بدو رفتیم سمت محل برگزاری جشن اما همین که رسیدیم برنامه تموم شد!  چقدرم سر همین عجله کردنامون خندیدیم

 

دیگه ساعت نزدیک 12 شب بود! گفتیم برگردیم خونه..... فکر کنم 20 دقیقه کنار خیابون وایسادیم اما ماشین نبود! تا اینکه دخترخاله واسه یه ماشین شخصی دست تکون داد! و اونم وایساد! سوار که شدیم عذرخواهی کردم و گفتم چون تاکسی نبود مجبور شدیم! که ایشونم گفتن ایرادی نداره و دیده که ما 20 دقیقه ست کنار خیابون منتظر ماشینیم!!!!!! 

 

یه جایی برگشت بهم گفت شما شیرازی هستید؟!!!!  با تعجب گفتم نههههه! دخترخاله گفت شمالی هستیم! که گفت آخه لهجه تون به شیرازی ها میخوره! 

 

دخترخاله دانشجو آدرس خیابون مون رو داد که راننده گفت نمی شناسم چون خودمم اینجا دانشجوام و جایی رو بلد نیستم!! 

 

اون شبم یه مسیری رو پیاده رفتیم تا رسیدیم خونه! ماکارونی ناهار رو گرم کردیم و واسه شام خوردیم! بعدشم دخترخاله به خاطر دل ِ من شروع کرد به گشتن تا مدیر برنامه ی محمد علیزاده رو پیدا کنه! در نهایت یکی از دوستاش رو پیدا کردیم و اتفاقا اونم جواب مون رو داد و گفت فلان هتل (همون هتلی که امیرعباس هم بود) می تونید بیاید عکس بگیرید! بعد که گفتیم باید برگردیم شمال و قبل از کنسرت میشه عکس بندازیم؟! گفتن ساعت 5 بیاید! یعنی اگه دخترخاله ها همت می کردن میشد! ولی خب نخواستن دیگه! منم دیگه حرفی نزدم! 

 

واسه جمعه قرار بود صاحب خونه بیاد! برای همین صبح زودتر بیدار شدیم، خونه رو مرتب کردیم، وسیله هامون رو جمع کردیم و بعد از صبحونه راهی خوابگاه شدیم!

 

توو خوابگاه چمدون ها رو یه گوشه گذاشتیم و اومدیم توو محوطه یکم عکس گرفتیم... بعدشم اسنپ گرفتیم به سمت سیتی سنتر! چقدر بزرگ و قشنگه 

 

کلی توو طبقات گشتیم و واسه ناهار رفتیم طبقه ی سوم و از بین گزینه ها رستوران "فِرِش اِستیشن" رو انتخاب کردیم.... روو بالکن یه میز رو انتخاب کردیم و نشستیم.... واسه پیش غذا سالاد سزار سفارش دادیم


 


برای غذای اصلی من "کته با استیک" گرفتم


 


دوتا از دخترخاله ها "کته و کباب چوبی" و اون یکی دخترخاله "پیتزا دریایی" که با خوردن اولین لقمه دیگه نتونست ادامه بده!  و یکم از غذای منو اون یکی دخترخاله خورد!

 

سر میز غذا مشغول عکس گرفتن بودیم که همین دخترخاله دستش خورد به موهیتوی اون یکی دخترخاله و کلش ریخت روو میز و زمین و لباس!!!  یعنی سوژه پشت سوژه واسه خندیدن خلق میشد! 

 

دیگه اومدن میز رو تمیز کردن و سفارش یه موهیتوی دیگه دادیم!

 

غذامون خیلی خوشمزه بود ولی خب زیاد بود! من که فکر کنم فقط یک سومش رو خوردم! اونم با کمک دخترخاله م!

 

بعد از ناهار دوباره یکم گشتیم و من واسه داداشا سوغاتی گرفتم، واسه خودمم یه مانتو! بعد اسنپ گرفتیم به سمت کوه صفه! یکمم اونجا گشتیم و عکس انداختیم....


 


دخترخاله دانشجو اصرار داشت که سوار یه وسیله ش بشیم..... الان اسمش یادم نمیاد ولی این عکسشه


 


با اینکه عاشق هیجانم ولی گفتم سوار نمیشم! همین که تازه ناهار خورده بودیم! و هم اینکه میخواستیم بریم کنسرت و اصلا دلم نمیخواست دوباره میگرنم عود کنه! 

 

خلاصه یکمم اونجا چرخیدیم و اسنپ گرفتیم به سمت خوابگاه! خریدا رو جا به جا کردیم، یه چایی خوردیم و آماده شدیم برای کنسرت! دوباره اسنپ گرفتیم و راه افتادیم.... یهو بارون شروع شد چه بارونی..... فاصله مون هم تا سالن رودکی (محل برگزاری کنسرت) تقریبا زیاد بود.... کنسرت 5.5 شروع میشد مثلا! و ما با ده دقیقه تاخیر رسیدیم! بلیط ها رو اسکن کردن از روو گوشی که اسکن نمیشد!  تا مشکل مون حل شه یکم زمان برد و وارد سالن شدیم بالاخره!


 


همین که نشستیم دیدیم به به! مدیر برنامه هم تشریف دارن! یه جایی داشت از پشت سرمون رد میشد که دخترخاله (عشق امیرعباس) بلند گفت سلاااااام! آقای مدیر برنامه هم گفتن سلام سلام!

 

دلمون می خواست دخترخاله رو کتک بارون می کردیم! که آخه این چه کاری بود!؟ 

 

همون جا دیدیم که چند تا خانوم اومدن به آقای مدیر برنامه گفتن می تونیم با امیرعباس عکس بندازیم؟! که آقای مدیر برنامه گفتن نه! و ما چقدررر ذوق کردیم که تونستیم راااحت عکس بندازیم 

 

کم کم کنسرت شروع شد و به معنای واقعی کلمه ترکوندیم! سالن عالی، کنسرت عالی، امیرعباس هم عالی.....




از وسطای کنسرت که انگار تازه موتور مون گرم افتاده بود! کلی خوش گذشت.....


 


یه جایی وسط کنسرت امیرعباس اعلام کرد که می دونم یه عده از هوادارا از راه دور، 12 ساعت راه رو اومدن تا بیان کنسرتم! خیلی ازشون ممنونم...... اینجا بود که ما این حرف امیرعباس رو به خودمون گرفتیم  و چهارتایی شروع کردیم به جیغ کشیدن!!!! امیرعباسم خندید!!! 

 

کنسرت که تموم شد با یه حال خوب از سالن اومدیم بیرون  و اسنپ گرفتیم سمت خوابگاه.... سر راه از یه مغازه که دخترخاله دانشجو مشتریش هست گز و پولکی گرفتیم و برگشتیم خوابگاه.... واسه شام املت خوردیم و چون هم اتاقی دخترخاله هم اومده بود برای خواب رفتیم توو اتاق تلویزیون! 

 

دخترخاله ها که مدام گوشی دست شون بود و فیلمای کنسرت و صفحات پیج امیرعباس و خودشون رو بالا پایین میکردن! من که نه اینستا داشتم و نه نت! توو فکر و خیال خودم بودم! 

 

شنبه صبح دخترخاله دانشجو رفت دانشگاه! ما سه تا هم بیدار شدیم و بعد از صبحونه دوباره راهی سیتی سنتر شدیم! ورودی اصلی رو بسته بودن! باید از پارکینگ می رفتیم که از خستگی زورمون می اومد! رفتیم سراغ درب مخصوص کارکنان! نگهبان جلومون رو گرفت و گفت نمیشه از اینجا برید! ما هم همون جا وایسادیم! نا نداشتیم برگردیم! که دیگه فکر کنم دلش سوخت! گفت از همین جا برید ولی برگشت از پارکینگ برید! 


 


کلی گشتیم تا بالاخره تونستم برای مامان و بابا هم سوغاتی بگیرم! چند تا بسته گز هم گرفتم و بعدش رفتیم طبقه ی چهارم، فود کورت! واسه ناهار سالاد سزار و پیتزای مخصوص شون رو گرفتیم.... 


 


موقع برگشت هم از همون جلوی سیتی سنتر دربست گرفتیم برگشتیم خوابگاه! وارد اتاق که شدیم دیدیم هم اتاقی دخترخاله وسیله هامون رو گذاشته وسط اتاق! و خودشم خوابیده! خب ما باید چمدون می بستیم و مسلما کلی سر و صدا داشت! واسه همین صداش کردم و گفتم عذر میخوام ما باید وسیله هامون رو جمع کنیم بریم ترمینال، ممکنه سر و صدا کنیم! که گفت راحت باشید! 

 

ما هم چمدون هامون رو مرتب کردیم و آماده شدیم! بلیط مون واسه یه ربع به 7 بود! ولی زودتر از خوابگاه زدیم بیرون و رفتیم توو محوطه توو آلاچیق نشستیم.... دخترخاله دانشجو هم رسید و همون جا حساب کتاب مون رو هم انجام دادیم و وقت گذروندیم تا ساعت 6.... بعدشم اسنپ گرفتیم به سمت ترمینال

 

همین که راه افتادیم، من جلو نشسته بودم، راننده پرسید یه لهجه ی خاصی دارید! از کجا میاید؟! گفتم شمال! گفت اِ من میگم لهجه تون شبیه اون سریاله هست! دخترخاله م گفت کدوم سریال؟! پایتخت؟!!! راننده گفت آره!!!!  منم گفتم اَی خِداااااااا...... که دیگه همه مون غش کردیم از خنده! 

 

راننده گفت از همون جا میاید؟! گفتم تقریبا! یکی دو ساعت فاصله داریم!

 

خب من که جلو نشسته بودم و بیشتر از پنجره ی بغل بیرون رو نگاه می کردم ولی وقتی پیاده شدیم دخترخاله م گفت راننده کل مسیر از حرفامون غش کرده بود از خنده! خلاصه اون چند روز کلی سوژه ی شادی و خنده بودیم! 

 

رسیدیم ترمینال و اتوبوس مون که اومد سوار شدیم... راستش با اینکه اتوبوسش خیلی بهتر و تمیزتر و به قولی لاکچری تر بود! ولی موقع رفت بیشتر بهمون خوش گذشت! توو اتوبوس راحت تر بودیم! ولی موقع برگشت همه چی خیلی خشک و رسمی بود! فقط مزیتش این بود که شام بهمون برنج و جوجه کباب دادن!  آهان هر صندلی مانیتور هم داشت، من از قبل ذوق کرده بودم که آخ جووون فیلم می بینم! ولی همین که راه افتادیم خودم مانیتور رو خاموش کردم چون از خستگی نا نداشتم! 

 

موقع شام شوفر که غذا رو آورد تقسیم کنه، خب تازه دو سه ساعت بود که راه افتاده بودیم! دوتا دخترخاله ها پیش هم نشسته بودن و بیهوش بودن! منم روو صندلی تکی نشسته بودم! شوفر غذای اونا رو گذاشت روو میز جلوشون و ازم پرسید اینا با شمان؟! گفتم بله! گفت بیهوشن! انقدرررر خسته ان؟! گفتم خییییییلی!!!  گفت بیدارشون کن غذاشون سرد میشه!

 

شوفر که رفت دخترخاله ها رو بیدار کردم جریان رو بهشون گفتم و کلی خندیدیم! غذاشون خوشمزه بود! توو مسیر هم دوبار برای نماز شب و نماز صبح وایساد! بلیط ما به مقصد مرکز استان بود، چون به مقصد شهر خودمون نداشت! واسه همین به شوفر گفتیم ما فلان شهر پیاده میشیم!

 

صبح یکشنبه حدودای 7.5 صبح رسیدیم و داداش بزرگه اومد دنبالم...  که همون جا متوجه شدم شوفر دسته ی چمدونم رو شکونده!  دیگه هیچی نگفتم و برگشتیم خونه....

 

از همون پایین پله ها صدای بابا رو می شنیدم که منتظرم بود! وقتی رسیدم بالا جلوی در واحد وایساده بود و تا رسیدم بغلم کرد و روبوسی و اینا! 

 

از دیروز تا الانم بیشتر خوابم! تا الان که گفتم بیام تا از دهن نیفتاده پست بذارم....

 

امروز از صبح مشغول این پستم! یعنی واسه خودش پروژه ای بود! خدا قوت بهم 

 

...


در آخر باید بگم که دوستای اصفهانی کلی خوش به حال تون! همیشه میگن هیچ جا خونه ی آدم نمیشه، ولی من اولین باری بود که وقتی از سفر برگشتم خونه حس دیگه ای داشتم! دلم برای اصفهان تنگ شده!  امروز می گفتم کاش اصفهان خونه داشتیم و من می تونستم هروقت دلم خواست برم اونجا! خیلی خیلی به چنین سفری نیاز داشتم و دارم! یعنی اگه دست خودم بود بازم شال و کلاه می کردم و راهی سفر می شدم! 

 

از دوستانی هم که آدرس جاهای خوب رو بهم داده بودن خیلی ممنونم  خیلی سعی کردم بیشترشون رو بریم ولی خب وقتی یه گروه چهار نفره باشی با چهارتا سلیقه ی متفاوت، به هر حال نمیشه! ولی سعی کردم بیشترش رو توو برنامه بگنجونم


...


الان ساعت 23 و 27 دقیقه ست و تازه پروژه ی پست گذاشتنم تموم شده! دستام از مچ دارن قطع میشن! 



 

 

نوشته شده در دوشنبه 17 اردیبهشت 1397ساعت | 23:28 توسط مادام کاملیا | نظرات (33)