X
تبلیغات
زولا

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 

 

توو پست قبل گفتم دیگه حتی به زحمت چند صفحه کتاب می خونم..... گفتن همان و تموم کردن دوتا کتاب همان! 


کتاب "عطر سنبل، عطر کاج" از "فیروزه جزایری دوما" که زن داداش کوچیکه برام گرفته بود...... قشنگ بود، دوسش داشتم.... نمونه ی واقعیه یک ایرانی خارج از کشور! بامزه بود....


و کتاب "سه شنبه ها با موری" از "میچ آلبوم" که مری مریای قشنگم  برام فرستاده بود..... این کتاب رو تا نیمه ش خونده بودم....... چند روز گذشته نیمه ی پایانیش رو خوندم اونم چه خوندنی...... دقیقا روزهای آخر زندگی مامان بزرگم برام زنده شد..... پا به پای "موری" درد کشیدم و برای اون و مامان بزرگم اشک ریختم.......


لحظه به لحظه ش رو لمس کرده بودم و می فهمیدم.......


و اینجوری شد که الان دلم برای شهر کتاب تنگه! دلم میخواد برم و بین قفسه ی کتاب ها بچرخم.......


دلم میخواد به زودی خودم رو به سینما و شهر کتاب دعوت کنم، اونم تنها..... دلم میخواد برم سینما و دوباره "تگزاس" رو ببینم و باهاش بخندم، بعد برم شهر کتاب و بزمم رو کامل کنم......


...


توو اون پستی که درباره ی چشم رنگی بودن بابا و داداش بزرگه گفتم........ متوجه شدم "Bahar" عزیزدلمم چشم رنگیه 


همین باعث شد که بیام اعتراف کنم! اما قبلش یه خاطره بگم.....


توو سفر اصفهان، توو کلیسا وانک که بودیم خب اونجا پر از توریست و خارجی های گوگولی و خوش تیپ بود..‌. ماشالله سن بالاهاشونم خوش تیپن! 


بعد توو خود کلیسا داشتم به نقاشی های روو دیوار نگاه می کردم که چشمم افتاد به یه جوون توریست چشم آبی! از خدا که پنهون نیست، از شمام پنهون نباشه ازش خوشم اومد!  خیلی ملیح و جذاب بود!


من خب گذشتم و نگاهم به یه سمت دیگه بود و وقتی برگشتم ایشون دوباره روبروم بود و چشم توو چشم شدیم.......


رفتم به دخترخاله که دانشجوی اصفهان هست گفتم فلانی! من از این توریسته خوشم اومده!


دخترخاله خیلی خونسرد گفت "خب برو بهش بگو" 


گفتم بی خیاااااااال


گفت بخدا راست میگم! برو بهش بگو، اتفاقا خوشش میاد و حتی امکان داره بهت پیشنهاد ازدواج بده!!! چون اینا عاشق دخترای ایرانی ان! 


چرا اینو می گفت؟! چون یکی از هم کلاسی هاش دقیقا به همین شیوه رفت جلو و الان یک رابطه ی عاشقانه با اون جوون توریست داره که خیلی هم رابطه شون جدیه!


گفتم فلانی بی خیاااال!


گذشت و ما برگشتیم...... 


یه شب که داداش بزرگه و خانومش اینجا بودن من داشتم این خاطره رو براشون تعریف می کردم..... یهو از دهنم در رفت و خطاب به زن داداش بزرگه گفتم "می دونی که من از مردای چشم رنگی خوشم نمیاد"!!!!!!!!!!! 


وااااااای یهو انگار یخ کردم! داداش بزرگه سمت راستم نشسته بود! ولی هیچی نگفت! بمیرم براش 


بخدا اصلا منظورم این نبود! من دوست ندارم مرد چشم رنگی باشه (مسلما منظورم مردی هست که قراره خودم باهاش طرف باشم) اما اینکه بگم از مردای چشم رنگی خوشم نمیاد؟! خب این حرف خیلی غیرمنطقی و زشته! و من به بدترین شکل ممکن حرفمو بیان کرده بودم 


از اون شب تا حالا، یعنی دقیقا تا همین الان که دارم تایپ می کنم، من عذاب وجدان دارم و میخوام اصلا بمیرم به خاطر اون حرف چرت و پرتم! اصلا وقتی چشمم به داداش بزرگه ی تپل ِ چشم آبیم میفته میخوام سرمو بذارم زمین و بمیرم! 


خیلی بد گفتم، خییییییییلی.......


بعد داشتم فکر می کردم که چی شد که من اینجوری حساس شدم؟!


اگه یادتون باشه من تا همین چند وقت پیش نسبت به بچه ی پسر هم حساس بودم! چرا؟! چون همسر سابق و خونواده ش عشق پسر بودن و بارها سر همین بچه ی پسر داشتن حرفای نامربوط بارم کرده بودن و نفرینم میکردن!!!!


تا اینکه مرغ مینا اومد خونه مون و از قضا پسر از آب دراومد و کم کم عاشقش شدم..... و همین، حسم رو نسبت به بچه ی پسر مثبت کرد......


حالا قضیه ی این حساس بودنم نسبت به مردای چشم رنگی چیه؟!


ما بچه که بودیم، خب منو داداش بزرگه اختلاف سنی مون حدود ۲ سال هست..... هم بازی بودیم و منم چون بزرگتر بودم خیلی هواشو داشتم مثلا خیر سرم! 


اما.......


وقتی می رفتیم بیرونی، مهمونی ای، جایی..... همه مجذوب داداش بزرگه می شدن و چون بور و چشم آبی بود کلی نازش می کردن و قربون صدقه ش می رفتن! بعد که از قربون صدقه خسته میشدن یهو میدن اِوا یه هدیه ای هم اینجا حضور داره!  و وقتی می دیدن من مظلومانه دارم نگاه شون میکنم می گفتن "البته هدیه هم خووووبه! بانمکه!" 


و نهایت قربون صدقه شون نسبت به من همین بود که می گفتن "هدیه هم بانمکه"!!! 


و در راستای این حجم از مهر و عطوفت من اسم خودم رو گذاشتم "زشتوکِ بانمک" 


درسته که معیار زیبایی برای هر کسی متفاوته، ولی خب معمولا توو شمال معیار زیبایی داشتن پوست روشن، موهای بور و چشمای رنگیه! که خب من لامصب یکی از این معیارها رو هم ندارم! 


شدم یه بچه با پوست گندمی، موهای مشکی و چشای قهوه ای تیره! 


اینجاست که میگن یعنی ر..م توو این شانسم! 


بعد تازه داداش کوچیکه طفلکی تره! چون نه تنها موهاش مشکی و چشاش قهوه ایه! که حتی پوستشم سبزه ست! 


ههههعععععهییییییی


والا بخدا من خودم به شخصه عااااااشق پوست سبزه م! همیشه ی خدا هم کرم پودرام برنزه ست! ولی خب اینطوریه دیگه.....


خلاصه فکر که کردم دیدم دلیل حساس بودنم نسبت به مردای چشم رنگی احتمالا همینه!


حالا بماند که وقتی بزرگتر شدم، شدم سوگلی همون آدما که بهم با اکراه می گفتن "تو هم خوووووبی! بانمکی!" هه هه


...


یادتونه قبل از سفر اصفهانم اومدم گفتم روزای گل و بلبل چقدر باشعور بود زودتر اومد؟!؟! هیچی دیگه، دید خیلی به خاطر شعور و وقت شناسیش ذوق مرگ شدم، گفت بازم شعور به خرج بده و زودتر بیاد!!!!!! لامصب دیروز سورپرایزم کرد عجییییییب! 


روزای گل و بلبل جان! حالا نمیخواد انقدر شعورتو توو چشمم کنی! اوکی فهمیدم! آخه شعور زیادی انقدرم خوب نیست! 


...


عنوان نوشت: ترانه ی "ماه عسل" از مسیح و آرش! 


کلا اسم و صدای "مسیح" پرتم میکنه به اوایل دوران دانشجوییم، و دوست پسر ۱۹ سالگیم "مسیح"!


............ بگذریم!!


خوشبخت باشی باوفا 


...


چقدر اعتراف کردما  شاد باشید 





نوشته شده در سه‌شنبه 1 خرداد 1397ساعت | 16:31 توسط مادام کاملیا | نظرات (12)