شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 

 

دیروز صبح که بیدار شدم ضعفم بهتر شده بود..... کلی به خودم انرژی دادم تا بالاخره نشستم به اپیلاسیون کردن! 


عصر زن داداش کوچیکه پیام داد که امشب می ریم استخر؟!


آخرین باری که استخر رفته بودم هنوز نامزد بودم! اون روز بعد از یه دعوای وحشتناک منو رسوند استخر و رفت...... اون موقع شاغل بودم و با دوتا از همکارام قرار استخر داشتیم......


بعد از اون استخر دچار عفونت هم شدم!  و این گونه بود که اون استخر با اون خاطرات بدش شد آخرین استخرم!


توو جواب زن داداش کوچیکه کلی بهونه آوردم که مثلا مایوم قدیمی شده و من تازه اپیلاسیون کردم و خسته م و..... ولی خب دیدم زن داداش کوچیکه خییییلی دلش میخواد که بریم! دیگه کوتاه اومدم و اوکی دادم!  قرار شد زن داداش بزرگه و دوستشم بیان!


پا شدم رفتم مایوم رو از ناکجا آباد پیداش کردم!  و بعدم شستمش! اتاقم رو یه گردگیری حسابی کردم و رفتم دوش گرفتم.....


زن داداش کوچیکه هم اومد خونه مون.... نشستیم با هم برای افطاری الویه درست کردیم..... زن داداش بزرگه هم بهمون ملحق شد


مامان و بابا برای افطار شهر دیگه دعوت بودن، ساعت ۷ رفتن.... داداش کوچیکه هم اومد و ۴ تایی نشستیم پای "ماه عسل"..... مهموناشون از مازندران، یکی از روستاهای قائمشهر بودن و ما ۴ تایی یه دل سیر خندیدیم! خودش به تنهایی یه "پایتخت ۶" بود! 


نزدیک اذان چای دم کردم و سفره انداختیم... دوست داداش کوچیکه، فالکائو هم اومد.... داداش بزرگه هم رسید و بچه ها دور هم افطاری خوردیم و خوش گذروندیم  یعنی داداش بزرگه و فالکائو که پیش هم میفتن ما فقط از خنده پخش زمین میشیم! 


بعد از افطار با زن داداش کوچیکه ظرفا رو شستیم و یه چای هم خوردیم و رفتیم آماده شیم برای استخر.....


خانوما آماده شدیم و از آقایون خداحافظی کردیم رفتیم.... اول رفتیم دنبال دوست ِ زن داداش بزرگه و بعد پیش به سوی استخر.....


اولش فکر می کردم خوش نگذره! ولی همین که وارد آب شدم انگار کم کم آشتی شدم با استخر! 


دست و پام خیلی ضعیف شده ولی خب بالاخره دلو زدم به دریا و رفتم توو عمق شنا کردم! وسط راه دیدم کم آوردم! نفسم بالا نمی اومد.... دیگه با جنگولک بازی خودمو رسوندم به انتهای استخر! در کل خوب بود و راضی بودم 


به زن داداش بزرگه و دوستشم یکم شنا یاد دادم! زن داداش کوچیکه که ماشالله شنا باز قهاریه! بعدشم رفتم سونا و جکوزی..... دوست دوران مدرسه م رو هم دیدم 


وسط استخر بازی مون رفتیم بوفه و نشستیم یه چیزی خوردیم ولی زن داداش کوچیکه همچنان توو آب بود و مشغول شیرجه زدن! 


دیگه آخرش دیدیم دارن چراغا رو خاموش می کنن و سرامیکا رو تی می کشن! رخصت دادیم بیایم بیرون! 


رسیدیم خونه ۱۲.۵ نیمه شب بود...... خیییییلی خوش گذشت 


اومدیم نشستیم جلوی تی وی.... منم موهام خییییییس  داشتم غصه می خوردم که حالا چطوری با موهای خیس بخوابم؟! سردرد میشم! که داداش کوچیکه دعوتم کرد به اتاقش و موهامو برام سشوآر کشید 


می خواست موهای خانومش رو سشوآر بکشه  که دیگه شب بخیر گفتم و رفتم توو اتاقم.....


توو خواب ناز بودم که مامان اومد واسه سحری بیدارم کرد! با زن داداش کوچیکه اصلا نفهمیدیم چی خوردیم!  بعدشم دوباره بیهوش شدیم 


...


امروز بعد از ظهر یکم خوابیدم که یه خواب عجیب دیدم! مدام میگم ان شاءالله خیره


...


عنوان نوشت: ترانه ی "ماه عسل" از بهنام بانی! 


این ترانه برگرفته از یه ترانه ی دیگه ست، مخصوصا اولش.... کسی می دونه کدوم ترانه؟؟؟؟ یعنی از اول ماه رمضون من درگیر این ترانه م! هی انگار نوک زبونمه اما هیچی به هیچی! 





نوشته شده در جمعه 11 خرداد 1397ساعت | 17:50 توسط مادام کاملیا | نظرات (19)