X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 

 

دیروز صبح که بیدار شدم میگرن همچین می کوبید که انگار تا حالا نکوبیده! 


واسه افطار خونه ی زن داداش کوچیکه اینا دعوت بودیم..... خودم رو بستم به آب و چای و چای سبز و قهوه! هی دراز کشیدم و هی مایعات خوردم! دیدم نههه میگرن، زیادی میگرنه! 


رفتم یه قرص خوردم و دوباره ولو شدم...... بدنم می لرزید! دقیقا از وقتی توو اصفهان میگرن اومد سراغم تا الان، لرزش بدن هم به مشخصات دیگه ش اضافه شده! 


یادم افتاد که دخترخاله توو اصفهان واسم دوتا قرص گرفته بود... رفتم سراغ شون و دوتاش رو خوردم...... کم کم آروم گرفتم....


غروب آماده شدیم و با مامان و بابا قدم زنان رفتیم مهمونی.....


زن داداش کوچیکه برادرِ جوونش رو چند سال پیش در اثر یه حادثه از دست داد!  و چون توو ماه رمضون بود خونواده ش هر سال همون تاریخ مراسم افطاری برگزار می کنن


روحش شاد باشه 


بعد از افطار زن داداش کوچیکه بهم یه عالمه کتاب داد تا بخونم!   خودش که میره شهر دانشگاهش برای امتحانا، گفت تو بهتر از کتابام نگهداری میکنی! و من الان کلی کتاب خوشگل نخونده دارم 


از مهمونی که برگشتیم من مانتوم رو درآوردم و همونطور روو تخت نشستم..... دخترخاله دانشجو از اصفهان اومده بود و من با خودم می گفتم چرا بهم نمیگه بریم بیرون؟! که همون موقع پیام داد میای بریم پیاده روی؟!  گفتم آره.....


مانتو پوشیدم و رفتم در خونه شون..... اول رفتیم دنبال خواهرش (همون که عشق امیرعباس گلاب هست) خونه ی مادرشوهرش بود.... بعد هم رفتیم دور دور..... حدود ساعت ۱۲ بود که زنگ زدن داداش شون هم اومد (همون پسرخاله که بچگی هاش بهش می گفتم موشی! قدیمی ها یادشونه احتمالا) ماشالله الان بزرگ شده، مرد شده......


یکم دوباره پیاده روی کردیم و بعد رفتیم کافی شاپ! یعنی کشته مُرده ی این چربی سوزوندن مون هستم من! 


سفارش دادیم و گپ زدیم و خندیدیم.... نیمه های شب برگشتیم خونه.....


قبل از پیاده روی هم دوستم (خانومِ دوستِ داداش کوچیکه) پیام داده بود و واسه تولدش که دو هفته دیگه ست حدودا، دعوتم کرد و فرمود که تم تولد مشکی-زرده! گفتم اِاِاِ قراره زنبور بشیم؟!  خانم ناراحت شد گفت چرا همه همینو میگن؟! 


واااا خب تم زنبوری میشه دیگه! دیگه گورخر که نمیشیم! 


از دلش درآوردم و یکم روو ایده هاش حرف زدیم


بعد الان من یه پیراهن کوتاه زرد قناری دارم که یکمم باز هست و یه تونیک خردلی که تا حالا نپوشیدمش و دوسشم ندارم!  اینا به کار من میاد آیا؟!  الان من چیکار کنم؟! آهان یه تاپ زردم دارم که زیادی تاپه! یعنی بازه 


موقع پیاده روی دیدم یه تی شرت زرد و مشکی تن پسرخاله ست! گفتم موشی اینو بده من بپوشم! گفت باشه می شورمش میدم بهت!  خیلی جدی 


حالا نمیشد مشکی-قرمز کنه؟! یا مشکی-سفید؟! یکم خلاقیت  داشته باشید! آخه نمیگین شاید یکی لباس زرد نداشته باشه  والا


...


نکته نوشت:


دوستای عزیزدلم در مورد پست "معجزه ی پاستور" ازتون میخوام لطفا برید کامنتای اون پست و همینطور کامنتای پست قبل رو هم یه نگاهی بندازید.... یه سری مسائل پیش اومده که من واقعا موندم چی بگم و میذارم به عهده ی خودتون.... به هر حال هر آدمی عقل و منطق داره و خب این رو هم می دونم که نیت آدما مهم ترین اصل یک عمل هست


اتفاقا جالب بود که امروز حتی احسان علیخانی هم داشت وسطای برنامه در مورد سیل انتقادات و مخالفت ها صحبت می کرد و صراحتا اعلام کرد که وزیر بهداشت و همینطور دکتر بیگلری سرپرست انستیتو حمایت خودشون رو اعلام کردن و تولید این واکسن استارت خورده


من از حواشی و پشت پرده هیچ اطلاعی ندارم ولی از صمیم قلبم آرزو دارم که اگر این واکسن سلامتش تائید شده هر چه زودتر به تولید عمومی برسه و بانوان سرزمینم بخشی از سلامت شون رو بتونن تضمین کنن.... اما اگر فقط یک بازی کثیف تجاری هست! هر چه زودتر عواملش رسوا بشن!


همه ی این مسائل به کنار،  از نیت خیر و خداپسندانه ی مردم هم نمیشه گذشت..... و خدا خوب می بینه و حُکم میکنه!


...


عنوان نوشت: ترانه ی "داستان" از پازل باند! 






نوشته شده در سه‌شنبه 15 خرداد 1397ساعت | 23:02 توسط مادام کاملیا | نظرات (17)