X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 

 

از دیشب توو شوکه م! اصلا دستم و انگشتام به تایپ کردن نمیره ولی هرچی فکر می کنم می بینم نوشتن بهترین چیزه.......


بذارید از اول بگم که چی شد.....


یکشنبه غروب با داداش کوچیکه و خانومش رفتیم بازار تا واسه تم تولد یه حرکتی بزنیم! به خاطر جریانات اخیر و اعتصاب و اتحاد مردم، اصلا دلم راضی به خرید نمیشه که نمیشه!


تهش یه لاک زرد و یه لاک مشکی گرفتم و یه گل سر زرد! زن داداش کوچیکه هم دوتا کش موی گوگولی زرد گرفت! چشم بازار رو کور کردیم و برگشتیم خونه!


دوشنبه قرار بود "ماه" بیاد پیشم که نیومد! منم به کارام رسیدم و دوش گرفتم و لاک زدم و موهامو سشوآر کردم......


رفتار داداش کوچیکه یکم مشکوک بود! ولی خب به روی خودمون نمی آوردیم!


نزدیک غروب داشتم آماده می شدم.... یه آرایش خوشگل کردم، سایه ی چشم زرد و مشکی! موها پریشون.... رفتم پیراهن زرد قناریم رو بپوشم..... مامان اومد زیپ رو بکشه بالا که زیپ گیر میکنه و می شکنه! لباس توو تنم کیپ شده بود! منم طاقت نیاوردم و با اجازه تون زیپ رو جر دادم و خلاص!!!


رفتم سراغ گزینه های بعدی.... بلوز مشکی و شلوارک جین! پیراهن مشکی! بلوز و دامن! اووووووف اصلا هیچ کدوم به دلم نمی نشست!


تهشم به دوستم که تولدش بود چهار تا لیچار بار کردم و رفتم یه بلوز-تونیک مشکی ساده پوشیدم و شلوار جین! دقیقه ی نود هم ناخنای پامو لاک زرد زدم و اومدن دنبالم!


رفتیم دنبال بقیه و با کلی تاخیر پیش به سوی محل تولد.....


رسیدیم دیدیم به به! توو پارکینگ صندلی چیدن و رقص نور و موزیک و.........


قرار بود تولد توو خونه باشه، ما هم به فکر کفش رو فرشی و این داستانا.... حالا کفش بیرونِ من چه رنگیه؟! قرمز!! اصلا وا رفتم.... داداش کوچیکه گفت می برمت خونه عوضش کن! گفتم ای وااای..... که یکی از دوستان به دادم رسید و گفت دوتا کفش مشکی آورده! دیگه کفش اونو پوشیدم!


یعنی چهار تا لیچار دیگه هم بار دوستم کردم با این تولد گرفتنش! خب قشنگ به آدم بگید برنامه چیه؟! اَه


مراسم عالی، دیزاین عالی، پذیرایی عالی.... فقط یکم میگرن جان خودشو واسم لوس می کرد اون وسط!


اواخر نیمه ی اول فوتبال بود که با گوشی رفتم سراغ بازی.... تازه سوت پایان نیمه ی اول رو زده بودن که من با دیدن قیافه های بازیکنا متوجه شدم گل خوردیم! که دیدم بلهههه پچ پچ مهمونا هم شروع شده!


اواخر نیمه ی دوم قشنگ نشستم بازی رو دیدم...... که خب بدجوری حالم گرفته شد! حالا هی بگن خوب بازی کردیم و ایول و فلان، اما خب.........


حدود ۱ بامداد داداش کوچیکه اومد دنبال مون.... منم یه بادکنک زرد و یه بادکنک مشکی به عنوان غنیمت جنگی نصیبم شد!


توو راه برگشت داداش کوچیکه یهو گفت "یه خبر بد دارم"


دلم ریخت......


گفت رضا به سرش ضربه وارد شده و منتقلش کردن تهران!


من یهو شوکه شدم! لال شدم! می دونید چرا؟! چون پریشب خواب رضا رو دیدم! خواب دیدم دعواش شده و معلوم نیست چه بلایی سرش اومده.... توو خواب هی می دوئیدم جلوش و می گفتم تو رو خدا نرو!


دیروز صبح که بیدار شدم با خودم گفتم به داداش کوچیکه بگم بره به رضا بگه مواظب خودش باشه! اما نشد بگم.......


رضا رو که یادتونه؟! همون دوست با معرفت داداش کوچیکه.... همون که ازم مقابل همسر سابق دفاع می کرد.... همون که هوامو داشت........


من یخ کردم....


گفت مرکز استان بستری بود ولی باباش دید اوضاعش خطرناکه منتقلش کردن تهران.......


به داداش کوچیکه گفتم بخدا من خوابشو دیدم! داداش کوچیکه گفت شب ِ قبل این اتفاق براش افتاد.....


گفت زودتر بهتون نگفتم که تولدتون خراب نشه!


گفتم بریم پیشش! گفت تهرانه، کجا بریم........


قرار بود امروز عملش کنن....... فامیلاش گریه می کنن میگن قطع نخاع شده! هی به داداش کوچیکه زنگ می زنم میگم راستشو بگو، قطع نخاع شده؟!


میگه نه بابا!!!! هنوز هیچی مشخص نیست! یه ماه استراحت کنه خوب میشه!!!!


انگار میخواد سر بچه رو شیره بماله!!


ازتون خواهش می کنم، اگه قابل می دونید با دلای پاکتون برای رضا دعا کنید..... من دستم کوتاهه! حتی زبونم نمی چرخه دعا کنم! فقط میخوام دوباره سرِ پا ببینمش.......


تُف به این زندگی..........


هی میخوای با مشکلات خودت کنار بیای، اما مشکلات و درد و رنج بقیه بیشتر از پا درت میاره!


هنوزم توو شوکم......




نوشته شده در سه‌شنبه 5 تیر 1397ساعت | 15:13 توسط مادام کاملیا | نظرات (19)