X
تبلیغات
زولا

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 

 

چه می کنید با روز تعطیل و گرمای هوا؟! 


اومدم از دیروز و امروز بگم، یعنی هی گفتم بیا تنبلی کنم و نگم!   ولی دیدم حیفه! نه اینکه توو لحظه لحظه ی این دو روز داشتیم اتم می شکافتیم! از اون لحاظ! 


دیروز عصر منو مامان متوجه شدیم که بابا شب با برادراش! جایی دعوته.... روو همین حساب تندی برنامه ی مهمونی مجردی رو ردیفش کردیم  و زنگ زدیم به دوتا خاله کوچیکه و بچه هاشون که بیاین شام ماکارونی داریم 


توو همون فاصله غذا رو آماده کردیم و رفتم میوه گرفتم و سالاد درست کردم......


مهمونا هم اومدن و خلاصه دور هم خوش بودیم.... بجز موشی آقای دیگه ای توو جمع نبود! 


واسه بعد از شام بچه ها گفتن بریم کافی شاپ! یعنی الان اون دخترخاله کنکوری و اون یکی دخترخاله اصفهانی چون توو تعطیلاتن هی دلشون بیرون میخواد! منم که اصلا دوست ندارم! 


بعد از شام بچه ها رفتن خونه هاشون آماده شن... این دوتا خاله خونه هاشون بهمون نزدیکه....


منم آماده شدم و رفتم دنبال شون... موشی که بود، پسرخاله ( برادر ِ دخترخاله کنکوری) هم اومده بود.....


پیاده روی کردیم و گپ زدیم و توو گرما تبخیر شدیم!  بعدم رفتیم نشستیم کافی شاپ..... کلی هم اونجا گپ زدیم و خنک شدیم! 


توو راه برگشت پسرخاله گفت بریم خونه مون فیلم ترسناک ببینیم؟!؟!  ما هم که همیشه ی خدا پایه!  سر راه رفتم خونه از مامان کلید گرفتم و گفتم دیر میام! بعدشم رفتیم خوراکی گرفتیم و پیش به سوی خونه ی خاله ی یکی مونده به آخر! 


پسرخاله گوشه ی حیاط خونه شون یه اتاق خلوت داره! که دورش دار و درخته! لپ تاپ آوردیم و چراغا هم خاموووووش! در و پنجره ی اتاق هم بااااااااز... شاخه ی درختا با سایه هاشون دلبری میکردن! یه شال هم اونجا افتاده بود و هی با باد اینور و اونور می رفت! موشی هم وسط فیلم هی کِرم درونش وول میخورد و یهو لیزر میزد! خلاصه جلوه های ویژه مون تکمیل بود! 


منو پسرخاله و دخترخاله کنکوری (خواهر و برادرن) به اضافه ی دخترخاله (عشق امیرعباس گلاب) و دخترخاله اصفهانی و موشی (این سه تا هم خواهر و برادرن) ردیییییف پخش زمین شدیم و فیلم "insidious" قسمت ۴ که به اسم "the last key 2018" بود رو پلی کردیم.....


یعنی فکر کن! قسمت ۱ و ۲ و ۳ رو ندیده، رفتیم قسمت ۴!  پسرخاله همشو دیده بود، گفت از اول ببینیم! گفتیم نوچ، جدیدترینشو! 


خیییییییلی خوش گذشت!  فیلمش آنچنان ترسناک نبود ولی دوتا صحنه یهو جیغ کشیدیم و بعدش کلی خندیدیم! 


آخرای فیلم شوهر ِ دخترخاله (عشق امیرعباس) هم اومد بهمون ملحق شد! همین که وارد شد گفت دارید فیلم کمدی نگاه می کنید؟!  نمی دونست از ترس داشتیم ریسه می رفتیم! 


فیلم که تموم شد پسرخاله همون جا یکم برامون سنتور زد تا اون ترس ِ توو دل مون رو بشوره ببره!!! 


دیگه ساعت از ۲ بامداد گذشته بود که پسرخاله باهام اومد و قدم زنان منو رسوند در خونه و رفت......


اومدم بالا، یکم از "مرد کلیددار" وحشت داشتم ولی از خستگی بیهوش شدم!


امروز عصر هم بچه ها زنگ زدن که میریم دریا؟! منم که پاااایه!!!! 


با همون اکیپ دیشبی رفتیم دریا و یکم دور دور کردیم و برگشتیم....


بعدشم با مامان و داداش کوچیکه رفتیم باغ، یکم شلیل و تمشک و گوجه ی محلی چیدیم اومدیم......







نوشته شده در دوشنبه 18 تیر 1397ساعت | 20:40 توسط مادام کاملیا | نظرات (21)