X
تبلیغات
زولا

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 

 

اون یکی دو روزی که بلاگ اسکای منهدم شده بود، گفتم لابد مثل چند سال پیش ِ بلاگفا میشه!  که زد همه ی خاطرات مون رو پوکوند!! بعدشم که بلاگ اسکای درست شد انگاری من رفتم توو خلسه!!! 


ولی امروز رو باید می اومدم پست می ذاشتم......


امروز رو، "روز دختر" رو به تمام دختران سرزمینم تبریک میگم   به بانوها و مادرهایی که تا دنیا دنیاست دختر ِ خونه ی مامان و باباشون می مونن  امروز رو به تمام کسایی که "دختر" دارن ویژه تبریک میگم  چون به قول "حمید طالب زاده" هرکی دختر داره، جاش وسط بهشته


آرزو دارم قلب تون همیشه بخنده 


...


پارسال، همین موقع ها با یکی آشنا شده بودم که قصدش شدید ازدواج بود! ولی چون قبل از جداییم بود من خیلی سرسنگین و خشک و خشن برخورد می کردم! صبورانه پام وایساد یه مدت ولی خب تهش به دلایلی دیدیم ادامه ندیم بهتره!


ولییییییی قبل از تموم کردن، به مناسبت "روز دختر" جوری بهم تبریک گفت و برام خاطره سازش کرد که یادمه ساعت ها نشستم گریه کردم! خیلی برام عجیب بود...... و خیلی خیلی بهم چسبید


حالا امسال با دیدن کامنت یکی از دوستان، که نمی دونم اجازه دارم اسم شون رو بیارم یا نه، دقیقا شوکه و بغضی شدم! حس غریبیه.....


صراحت ِ من رو ببخشید! ولی می دونید بغضم واسه چیه؟! بغضم واسه اون نگاه ِ بسته و خصمانه ای هست که میگه "تو که دختر نیستی! واسه چی باید بهت تبریک بگم؟؟!!"


بخدا شاد کردن دل آدما سخت نیست.... اما متاسفانه ما هی واسه خودمون چهارچوب می ذاریم و هی محدود میشیم و خودمون رو سرکوب می کنیم


...


اما بریم سراغ روزانه نویسی.....


چهارشنبه شب طبق اکثر وقتا روو تختم ولو بودم که دخترخاله زنگ زد بریم خونه ی خاله واسه دیدن فیلم!


اصلا اونجا شده یه پا سینما واسه ما! 


آماده شدم و رفتم دنبال موشی و دوتا خواهراش و پیش به سوی اتاق ِ گوشه ی حیاط! 


با مشورت و توافق، فیلم "حلقه" قسمت ۱ محصول ۲۰۰۲ رو دیدیم... ترسناک نبود زیاد ولی خب داستانش قشنگ بود...


پنجشنبه غروبش دوباره دخترخاله زنگ زد که دخترخاله ها میریم بازار؟! منم گفتم اوکی..... رفتم آماده شم.... تازه آرایشم تموم شده بود که زن داداش بزرگه اومد پیشم! خونه تنها بودم......


تا دید آرایش دارم گفت میخوای بیرون بری؟! گفتم نمیرم مهم نیست..... گفت نه من میرم بالا، تو برو به کارت برس.... گفتم اصلا!


به دخترخاله پیام دادم که نمیام!


با زن داداش بزرگه نشستیم کلی گپ زدیم و درد دل کردیم.... زن داداش بزرگه خیلی رازداره، واسه همین راحت تر می تونم باهاش حرف بزنم......


دیگه مامان اومد خونه و گفتیم واسه شام ساندویچ بگیریم! واسه شام همه اومدن و دور هم  دلتون نخواد ساندویچ و پیتزا نوش جان کردیم! روم به دیوار اگه من رژیم باشم! 


جمعه مثل اکثر جمعه ها گذشت.... تا شبش که یکی بهم زنگ زد و گفت فردا (شنبه) جلسه ی اول کلاس تون هست (هلال احمر) و فلان ساعت تشریف بیارید


صبح شنبه بیدار شدم و متوجه شدم دوستم "س" که با هم ثبت نام کرده بودیم نمی تونه بیاد!  چیز عجیبی هم نبود!


آماده شدم و قدم زنان رفتم سمت کلاس....


خیلی وقت بود که به مناسبت تولد بابا که ۸ مرداد هست دنبال کیف مدارک بودم براش اما باب میلم پیدا نمی کردم..... اون روز صبح همینطور که داشتم قدم می زدم رفتم سراغ مغازه ای که توو ذهنم بود.... از یکیش خوشم اومد اما نگرفتم! یکم شک داشتم بابت رنگش!


رفتم کلاس و دلتون نخواد یکمم فحش خوردم!!!!!!!! 


فقط خانوم بودیم و ۱۵ نفر! یه آقایی اول اومدن مثلا نصیحت مون کنن، که خب بین حرفاشون غیر مستقیم منو امثال منو مورد عنایت قرار دادن!  نه از جهت مطلقه بودن ها، موضوع بحث چیز دیگه ای بود! باشه حق الناس گردن شون! 


بعد مربی اصلی اومد که خانوم بود و چقدرررر بیان شون زیبا و دلنشین بود و کلی کیف کردیم 


دقت کردید؟! کیف کردیم! و چون کیف کردیم خورد پس کله مون و مربی گفتن ساعت کاری شون به ساعت کلاس مون نمی خوره و از جلسه ی بعد مربی عوض میشه! 


آخر کلاس یکم با بچه ها هماهنگی ها رو انجام دادیم و من برگشتم سمت خونه...... هوا هم گررررررم! انگاری از آسمون آتیش می بارید!  رفتم پیش داداش بزرگه یکم بودم و بعد رفتم برای خرید مواد دسر (امشب به مناسبت روز دختر مهمونی خونوادگی داریم)


رسیدم خونه با داداش کوچیکه در مورد رنگ ِ کیف مدارک مشورت کردم و خلاصه قرار شد همونو بگیرم


غروب هم دوباره شال و کلاه کردیم و با مامان و دوتا خاله کوچیکه و دخترخاله ها رفتیم دَدر! بعدشم رفتیم خونه ی دائی کوچیکه!


موقع برگشت با دخترخاله ها رفتم و همون کیف مدارک رو خریدم   بهم اشانتیون جعبه ی کادو هم داد 


اومدم خونه و کادو رو قایمش کردم تااااااا ۸ مرداد! وووییییی انقدر سخته! هی دلم میخواد کادو رو زودتر بدم به بابا ببینم خوشش میاد یا نه؟! بعد هی میگم اگه خوشش نیاد؟! بعد دوباره میگم نکنه خودمو لو بدم؟! 


امروز صبح که بیدار شدم بعد از صبحونه دسر رو آماده کردم گذاشتم توو یخچال تااااا شب استراحت کنه!


فکر کنم قبلا گفته بودم که توو خونه ی ما دسر زیاد طرفدار نداره! و تنها چیزی که مقبول واقع شده همین "پان اسپانیا" هست! 


از شانس مون خاله یکی مونده به آخر (همین که میریم خونه شون سینما ) ظهر زنگ زد که عصر بیاین دور هم باشیم به صرف آش کشک! که خب ما گفتیم مهمونی داریم و کنسل شد! 


بعد همون ظهر یکم با مامان بحثم شد! و الان دلم گرفته ست! ولی خب ملالی نیست!


...


یه مدته دلم میخواد یه پست بذارم و در مورد یه موضوعی صحبت  کنم اما از بس با خودم کلنجار رفتم و بی نتیجه بود، هی به تاخیر افتاده!


چون پستم طوری هست که باید یکم بدون سانسور حرف بزنم اینش یکم دستو پامو می بنده! خودم مشکلی ندارما چون اعتقاد دارم آگاهی داشتن از یه سری مسائل اونقدر اولویتش بالاتر هست که آدم بخواد به خاطرش یه سری تابوها رو بشکنه! اصلا من خودم عاشق رک بودنم...... ولی به خاطر مسائل امنیتی و یه سری بازخوردها دارم بالا و پایین می کنم که ببینم چطوری بیان کنم بهتره!


...


آهان در مورد کلاس های هلال احمر هم سعی می کنم هرچی یاد می گیرم بیام اینجا نکات مهمش رو بگم شاید به درد کسی بخوره


امیدوارم هیچ اتفاق بدی برامون نیفته ولی خب به هر حال بازم آگاهی داشتن خیلی خیلی بهتره چون مواقعی پیش میاد که آدم می تونه با یه کار ساده جون حتی یه غریبه رو نجات بده.... خودم تجربه ش رو داشتم و می دونم که چقدر حیاتی و حتی شیرینه 


...


عنوان نوشت اختصاصی: ترانه ی "دختر" از حمید طالب زاده! 




نوشته شده در یکشنبه 24 تیر 1397ساعت | 15:34 توسط مادام کاملیا | نظرات (14)