X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 

 

اولش گفتم بیام با جزئیات تعریف کنم بعد دیدم نه خودم توانش رو دارم و نه شما حوصله ش رو!!! بنابراین تصمیم گرفتم خلاصه وار تعریف کنم و رد شم!


پنجشنبه بعد از ناهار راهی بابل.سر شدیم (فاطمه جانم درود ) من توو ماشین داداش بزرگه و خانومش بودم..... به همراه خاله ها و دائی کوچیکه، روی هم ۲۶ نفر بودیم! 


رسیدیم به ویلامون و یکم بعد از مستقر شدن رفتیم کنار ساحل.... بعد از گشتن و عکس گرفتن، دو سه تا بزرگتر که یکم خشک و رسمی بودن رو فرستادیم ویلا و بعد خودمون رفتیم یه جای دنج ساحل..... یه سری رفتن توو آب والیبال بازی کردن و سری ما هم توو ساحل موزیک گذاشتیم و محلی رقصیدیم! آی رقصیدیماااااا  یه گروه مسافر که نمی دونم از کجا اومده بودن بی خیال رفتن شدن و نشستن روو شن ها تماشامون می کردن! 


شب که شد برگشتیم ویلا..... شام خوردیم و یکم بعد دوباره دم و دستگاه موزیک رو برداشتیم (بچه ها باند آورده بودن) رفتیم روو سکو بساطش رو پهن کردیم و توو حیاط زدیم و رقصیدیم!!!! 


بابا اینا می گفتن زشته! همسایه ها ناراحت میشن! گشت ِ فلان میاد تذکر میده!!!! 


گفتم پدرِ من! بی خیااااااال! اینجا کویته!!!! 


بعدش که ما شروع کردیم دیگه خودشونم بهمون اضافه شدن!!!  همسایه روبرویی هم که دمش گرم! پایه تر از ما بود! کلی خونوادگی کیف کردن!!! 


پسرخاله و داداش بزرگه هم زحمت رقص نور رو به عهده داشتن!   یه دیسکویی بود که نگوووو! کلی تخلیه انرژی کردیم! آخرا دیگه رفتیم توو خط تکنو و بپر بپر! معرکه بود!


بعدش برگشتیم بالا و بازی پانتومیم شروع شد......


بعد از پانتومیم بزرگترها آماده ی خواب شدن.... آقایون توو هال، خانوما توو یکی از اتاق خواب ها..... ما بچه ها، فکر کنم ۱۵ نفر بودیم! جمع شدیم توو اون یکی اتاق خواب و بساط لپ تاپ و باند و اسپیکر رو راه انداختیم تا فیلم ترسناک ببینیم!!! 


اسمش رووشه! فیلم ترسناک!!! اما به لطف داداش بزرگه و شوخی هاش انگاری فیلم کمدی بود!  همه مون غش خنده بودیم!!! اصلا نفهمیدیم چی شد؟!


وسطای فیلم در اتاق مون قفل شد! ۱۵ نفر توو اتاق، تشنه و هلاک! در هم قسم خورده بود که باز نشه!!!!!!  انقدر کوبیدیم تا بالاخره از پشت در اومدن کمک مون و نجات پیدا کردیم! بعدشم کلا بی خیال فیلم شدیم و همگی بیهوش شدیم از خستگی! 


جمعه صبح زود، با سر و صدای بزرگترها بیدار شدیم  پسرخاله ها رفته بودن ماهیگیری! ما هم صبحونه خوردیم و رفتیم پیششون کنار رودخونه! عکس گرفتیم و برگشتیم.....


بعد از ناهار ویلا رو تخلیه کردیم و رفتیم کنار ساحل......


در یک تصمیم انتحاری بابا برامون قایق گرفت و منو دخترخاله و داداش کوچیکه و خانومش سوار شاتل شدیم! (قایق بادی که ظرفیت ۴ نفر رو داشت و یه قایق موتوری اون رو روی آب می کشید و اون قایق بادی و سرنشین هاش هم فقط با دوتا دسته باید خودشون رو نگه دارن تا پرتاب نشن توو آب!) 


پسردائی و پسرخاله (موشی) هم سوار قایق موتوری شدن تا ما رو تماشا کنن! 


واااااای نگم براتون که چقدرررررر وحشیانه ما رو چرخوند! ولی عااااالی بود...... تماااااام مسیر داشتیم چهارتایی چرت و پرت می گفتیم و از خنده ریسه می رفتیم! منو داداش کوچیکه لبه های قایق بادی نشسته بودیم و مداااااام در حال پرتاب شدن بودیم! 


آخرای مسیر بود که توو یه حرکت وحشتناک منو دخترخاله سر هامون محکم بهم خورد!!!  اونقدر صداش عجیب و بلند بود که توو اون شرایط نامناسب که هیچ کدوم تعادلی نداشتیم منو دخترخاله شوک بهم خیره شدیم! من که فکر کردم ضربه مغزی شدم و توو اون لحظه فقط رضا اومد توو ذهنم! 


یهو دیدم داداش کوچیکه با چشای گرد و وحشت زده خیره شده به من!! نگاش که کردم گفت خوبین؟! گفتم فکر کنم! 


توو چرخش بعدی نفهمیدم چی شد فقط شنیدم دخترخاله داد زد "داداش کوچیکه افتاد توو آب" 


من تندی پریدم جلو دیدم داداش کوچیکه نیست! و زن داداش کوچیکه هم توو جاش ولو شده، انگاری بیهوشه!!!  دیگه دسته ی قایق رو ول کردم و پریدم سمتش تکونش دادم چند بار گفتم خوبی؟! تا بالاخره چشماشو باز کرد و گفت خوبم خوبم......


برگشتم به پشت سرم، چشمم افتاد به داداش کوچیکه..... با ترس و وحشت داد زد "بیهوش شده؟! بیهوشه؟!" (خانومش رو می گفت)


جواب دادم نه، حالش خوبه!


ما که برگشتیم ساحل، پر از وحشت و هیجان..... داداش کوچیکه هم جلیقه ی نجاتش رو درآورد و مسیر رو شنا کرد برگشت ساحل!


همین که رسیدیم ساحل تازه متوجه شدم انگشتای دوتا دستم به کف قایق بادی سائیده شدن و پوستش رفته!!!! زبونم رو هم از دو جا گاز گرفته بودم و خونی و زخمی شده بود!  زیر چونه م هم به واسطه ی برخورد مکرر سگک جلیقه کبود و دردناک شده بود!! 


یعنی اگه چند ثانیه دیگه ادامه داشت فکر کنم با قطع عضو برمی گشتم ساحل! 


وقتی پیاده شدیم منو دخترخاله هنگ بودیم و سرمون رو داشتیم! راننده قایق موتوری پرسید چی شده؟!


گفتم سرهامون خورده به هم!


گفت خب باید محکم خودتون رو می گرفتید انگار که دارید پرت میشید توو آب!!! 


راست میگه خب! آخه ما چهار زانو نشسته بودیم داشتیم اون وسط چای و عصرونه می خوردیم!!! 


خب لامصب داشتیم واقعا پرت می شدیم توو آب دیگه! دیگه چطوری خودمونو می گرفتیم؟! 


با همه ی اینا عااااالی بود.... یعنی به قدری خوش گذشت بهمون که هنوزم وقتی یادش میفتیم غش می کنیم از خنده!


بدن همه مون هم کوفته ست..... به داداش کوچیکه میگم چه حسی داشتی وقتی پرتاب شدی توو آب؟!


میگه انگار خدا منو بلند کرده آروم گذاشته توو دریا! خیلی خوش گذشت! 


به زن داداش کوچیکه میگم توو چت شد؟!


میگه وقتی دیدم داداش کوچیکه پرتاب شد توو آب شوکه شدم!


پسردائی که توو قایق موتوری بود می گفت "هدیه تو خیلی اوضاعت ناجور بود! بیشترین تکون و پرتاب مال تو بود!" 


فقط حیف که از این صحنه ها فیلم نگرفتیم! خدایی اندازه ی یه سال مون خندیدیم!


به سری بعدی که می خواستن سوار شاتل بشن گفتم فقط مواظب سرهاتون باشید که مثل ما ضربه مغزی نشید!!! 


بعد از این پروژه ی هیجان انگیز، دیدم حالا که خیس شدم پس برم پیش بقیه آب تنی!!! خلاصه بعد از سال ها، رفتم توو دریا آب تنی و چقدرم خوش گذشت 


بعدشم که با همون لباس خیس یه ملافه کشیدم دورم و سوار ماشین شدم و برگشتیم خونه! یعنی هررررر کاری کردن لباسم رو عوض کنم حسش نبود دیگه! دوست نداشتم عوض کنم! 


اومدم خونه دوش گرفتم و تازه دیدم به به، اوضاع دستام چه گل و بلبله!!! پوست دستام از شدت سائیدگی زخم و زیلی شده بود و خم نمی شد انگشتام! 


شنبه رو فقط درس خوندم خیر سرم!! 


یکشنبه صبح با دوستم رفتیم باشگاه و در کمال تعجب دیدیم باشگاه مون میزبان مسابقات استانیه! و بهمون اطلاع نداده بودن!   براشون آرزوی موفقیت کردیم و دست از پا درازتر برگشتیم خونه! (توو دل ِ من یکی که عروسی بود! چون از استرس امتحان داشتم خفه می شدم! )


عصر با زن داداش بزرگه راهی امتحان شدیم.... زن داداش بزرگه نمی خواست بیاد! می گفت لای جزوه رو باز نکردم! به زور بردمش!


امتحان رو همه مون عالی دادیم! بماند که با انگشتای زخم و زیلی چطوری خودکار رو گرفتم و نوشتم! 


مربی شدیدا اعتقاد داشت که ما باید یه چیزی یاد بگیریم و این امتحان کتبی فقط واسه مراحل اداری و ثبت توو پرونده ست! و براش ارزشی نداره! یعنی عین یه مراقب چشم و گوش بسته، اجازه داد به هم کمک کنیم! 


از حق نگذریم خیلی چیزا ازشون یاد گرفتیم و از صمیم قلبم دوسشون دارم 


جلسات قبل بچه ها پول گذاشته بودیم تا برای مربی کادو بگیریم.... دیروز بعد از امتحان کادو رو بهشون دادیم و کلی برای هم آرزوهای خوب کردیم و برگشتیم خونه


امروز صبح که بیدار شدم دیدم توان ندارم برم مشاوره! نه جسمی و نه روحی! به خاطر سفر هنوز جسمم خسته ست،  و به خاطر استرس های اخیر روحمم همینطور!


با کلی کلنجار بالاخره برای اولین بار به مشاور پیام دادم و گفتم نمیام! و ازشون خواستم یه وقت دیگه برام بذارن! و در نهایت نوبتم افتاد برای چهارشنبه!


فردا صبح میرم باشگاه و عصر هم با دو تا از دوستام قراره دور هم جمع شیم ان شاءالله


امروز دیدم مشاوره که نرفتم، رفتم دفتر نقاشیم رو آوردم و از بین کتاب هام، کتاب "ناطور دشت" رو هم برداشتم و تصویر "کلاغ" روی کتاب رو کشیدم! یعنی باید کلاغ میشد ها! ولی نمی دونم چرا شبیه مرغ دریایی شد!!! 


خلاصه جزو تمرینای مشاورم هست و به نظرم برای شروع بد نبود!


...


الان مثلا این خلاصه بود! بازم طولانی شد! عفو بفرمائید! 





نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور 1397ساعت | 11:39 توسط مادام کاملیا | نظرات (12)