X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 

 

نمی دونم چه داستانیه که ما وبلاگ نویسا توو روزای سخت و غم و غصه اول و فقط زورمون به وبلاگ می رسه!!! حالا نمیگم همه مون! ولی خدایی دیگه اکثرمون اینطوری هستیم!


یعنی دلم میخواد بیام در و پنجره های وبلاگم رو محکمممم بکوبم بهم! و حسابی گرد و خاک کنم و کرکره ش رو بکشم پایین! یه چهارتا لگد هم حواله ش کنم!!!! می خوامااا ولی نمیشه لامصب! چون نه در و پنجره داره! نه کرکره!


امروز ناهار رو زن داداش کوچیکه زحمت کشید و برامون دلتون نخواد ماکارونی درست کرد.... منو داداش کوچیکه هم تا مرز انفجار نوش جان کردیم! شوخی که نبود، ماکارونی بود! والا


واسه غروب برنامه ی سینما گذاشتم اما خب گروه کامل نشد! ولی منو داداش بزرگه و زن داداش بزرگه و خواهرش، چهارتایی رفتیم به ضیافت "هزارپا" و یه دل سیر خندیدیم!


فیلم که تموم شد همین که وارد سالن انتظار شدیم دیدیم اِواااا پسرخاله و خانومش و خواهرای خانومش و باجناق هاش هم توو سینما ردیف پشت ما نشسته بودن! خوش و بش کردیم و برگشتیم خونه......


دیشبم با دخترخاله ها و موشی رفتیم پیاده روی و بعد کافی شاپ!


دقیقا از بعد از سفر دو روزه م نه باشگاه رفتم و نه مشاوره!! باشگاه که یکم ساخت و ساز داشت انگار!! مشاوره هم که اون بار خودم کنسل کردم و این سری هم خود ِ مشاور پیام دادن که به دلیل بیماری مرخصی هستن و نوبتم رو انداختیم این هفته!!!


تمرینمم انجام ندادم! گفته بودن هر حسی اومد سراغت روو کاغذ بنویس و برام بیار! منم هیچی ننوشتم! نمی دونم چرا انقدرر واسم سخته که روو کاغذ بیارم؟!


در طول روز، یه جور عجیبی میشم! از بعد از ظهر تپش قلبم میره بالا و به نفس نفس میفتم!! یعنی قشنگ باید نفسای عمیق بکشم تا خفه نشم! انگاری یه چیزی قلبم رو داره پِرِس می کنه!!!


کاش میشد اینجور مواقع کاسه کوزه رو به هم بریزی و بگی "هی! من دیگه بازی نیستم!" و این بازی ِ لعنتی رو ول کنی و بری توو دنیای ابدی ت گم و گور شی!


کاش..........




نوشته شده در جمعه 9 شهریور 1397ساعت | 22:46 توسط مادام کاملیا | نظرات (9)